#با_بهار_پارت_167

کمی به او نگاه کردم و گفتم : راحت بودم یعنی هیچ مشکلی با هم نداشتیم دوستش داشتم خیلی زیاد .و چشم هایم پر از اشک شد .

آخرین جرعه چای را نوشید و گفت : بیابریم تو اتاق من .گمانم باید بامن هم اتاق بشی جای دیگه ای به نظرم

نمی رسه .

با او وارد اتاقش شدیم . پنجره ی اتاقش رو به حیاط باز می شد . تخت خوابی یک نفره کنار دیوار قرار داشت و یک میز تحریر و یک صندلی در گوشه ای دیگر . یک تخته قالیچه کف اتاق پهن بود و کمد دیواری بزرگی که یک طرف اتاق را پر می کرد . به نظر نمی رسید جایی در آنجا برای من وجود داشته باشد . مگر میز تحریر را کمی به عقب می کشیدیم . بی آنکه از من بپرسد در کمدش راباز کرد ردیف لباسهایش را کمی عقب زد و یک کاور بلند را که به چوب لباسی آویخته بود پشت آخرین چوب لباسی لباس هایش اویزان کرد . فضای کوچکی که به وجود آمده بود به اندازه ی چهار پنج چوب لباسی بود و کاور را مرز میان دو قسمت قرار داد و گفت : بیا لباسات رو اینجا آویزان کن . کتابات رو هم بذار زیرش گمان نمیکنم مامان جای دیگه ای برای در نظر داشته باشه .

کارتن کتاب هایم که شب قبل عموجلیل آن را آورده بود گوشه ی اتاق قرار داشت همه را مرتب زیر کند چیدم . زرین لبه ی تخت نشسته بود و کارهای مرا نگاه می کرد . هنوز کارم تمام نشده بود که اکرم خانم وارد شد و گفت : داری چی کار میکنی ؟ و بدون اینکه منتظر شنیدن جواب من شود رو به زرین کرد و گفت : اینجا رو بهش دادی ؟ باشه خوبه علی الحساب اینجا باشه تا یه فکری بکنیم . و از اتاق خارج شد .

غروب بود که با شنیدن صدای در قلبم از جا کنده شد . عمو و مجید بودند دراتاق نشیمن با آن ها رو به رو شدم و سلام کردم . برخورد عمو عادی بود گفت : پنجره ی اتاق مامان عفت رونبسته بودی گربه اومده بود تو و اتاقش رو کثیف کرده .

گفتم : ولی کلید اون اتاق دست من نبود .

نگاهی گذرا به من کرد و گفت : پس عمه ت بی توجهی کرده .

romangram.com | @romangram_com