#با_بهار_پارت_166


زرین با لیوانی چای در دست برگشت روبه روی من روی مبل نشست و گفت : اومدی که اینجا بمونی دیگه نه ؟

گفتم : عموجان این طور خواستن .

پرسید : یعنی چی ؟ یعنی خودت راضی نیستی بیای اینجا؟

گفتم : خوب راستش الان مهم ترین مساله برای من درسمه الان از مدرسه م کلی دور شدم . با این حال اگه عمو و زن عمو اجازه بدن حاضرم صبح ها زودتر از خونه بیرون برم یعنی سختی و دوری راه رو تحمل کنم ولی به مدرسه م برسم .

لیوان چای را به لبش چسباند و در حالی که از بالای آن به من نگاه میکرد گفت : حالا بابا موافق نیست ؟

گفتم : هنوز درست نمی دونم .

پرسید : زندگی با مادربزرگ چطور بود ؟


romangram.com | @romangram_com