#با_بهار_پارت_165

با این حال حرفی نزدم غذایم را تمام کردم قاشق و بشقابم را برداشتم و گفتم : میتونم اینا رو بشورم ؟

با سر اشاره ای به ظرفشویی کرد و گفت : بشور .

سینگ ظرفشویی پر از ظرفهای نشسته ی غذا بود .همه را شستم و در آبچکان گذاشتم و به اتاق نشیمن برگشتم . هیچ کس در آنجا نبود صدایی هم نمی آمد . ارام نشستم و دقایقی به اطراف نگاه کردم کتابم را در دست گرفتم وبه فکر فرورفتم . شماره ی تلفن منزل عمو جلیل در اختیار مریم بود اما به او گفته بودم تا قبل از خبر دادن تماس نگیرد . شب قبل در اتاق مریم نامه ای برای محمود نوشتم و به مریم داده بودم تا برایم پست کند هنوز چرک نویس ان در دفترم بود . می بایست آن را از بین می بردم . ولی قبل از پاره کردن یک بار دیگر آن را خواندم.

محمودآقا سلام گمان می کنم خوابی که برایم دیده بودید تعبیر شد و من در بلاتکلیفی گم شدم . نمی دانم خبر دارید یا نه .مادربزرگم که تنهاحامی من بودفوت کرد و مرا تنها گذاشت و این بار بعد از جمع و تفریق و پس و پیش کردن مهره های اقبالم قرعه به نام خانه ی عمو جلیل افتاد . از فردا وضع زندگی ام تغییر خواهد کرد . علی الحساب این آخرین شب را در خانه ی شما و در نزدیکی اتاق شماهستم همان جایی که بوی شما را میدهد و من با نگاه کردن به پنجره اش به یاد خاطرات قشنگی می افتم که اشک را در چشمانم می نشاند . هیچ نمیدانم چه خواهد شد و پیش داوری هم کار درستی به نظر نمی رسد . شایداوضاع بهتر شود . مادربزرگم می گفت در زندگی هر اتفاقی که می افتد بی شک مصلحتی در کار است و در این اتفاق هم صلاح و مصلحتی است که هنوز سر آن را نمی دانم . در هرحال همان طور که شما همیشه به من توصیه می کنید که تحت هیچ شرایطی درسم را رها نکنم من هم همین توصیه را به شما میکنم و از شما می خواهم هر اتفاقی هم که افتاد تا تمام شدن درس و انجام تکلیف از جایتان تکان نخورید . عاقبت روزهای سختی هم پایانی دارد و وقتی شما برگردید . پایان سختی هاست . باز هم با حرفهایتان به من امیدواری و دلگرمی بدهید . در رگ های منجمد شده ام یاد و خیال شما تنها خون حیاتی است که گرمم می کند و مرا به زندگی بر میگرداند این را از من دریغ نکنید . بیش از هر زمان دیگری تکیه ام به شماست و نیازمند محبتتان هستم . شما را دوست دارم . نه دوست داشتن حق مطلب را ادا نمیکند بیشتر و بالاتر از دوست داشتن خودتان کلمه ی مناسبی جایگزین دوست داشتن کنید . منتظر شما می مانم . بهاره

نمیدانم چقدر آنجا نشسته بودم تا بالاخره سر و کله ی دختر عمویم زرین پیدا شد .

بلند شدم و سلام کردم . به طرف آشپزخانه رفت و گفت : ناهار که خوردی ؟

گفتم : بله همین جاخوردم .

درآشپزخانه گم شد . زرین دختری بیست و یکی دوساله بود که دیپلمش را گرفته و در خانه به انتظار خواستگاری خوب نشسته ود. با اینکه خانواده ی خوبی داشت . هنوز شاهزاده ی رویاهایش از راه نرسیده بود او به نسبت از زیبایی ظاهر بی بهره بود و از این حیث به مادرش اکرم خانم رفته بود . بر خلاف او خواهر بزرگش زیبا که شکل و شمایلش نیز متناسب با اسمش بود قد بلند و هیکل متناسب و صورت زیبا را از پدرش به ارث برده بود زیبا بعد از گرفتن دیپلم بلافاصله ازدواج کرده و به خانه ی بخت رفته بود و مجید ته تغاری و آخرین فرزند خانواده بود.

romangram.com | @romangram_com