#با_بهار_پارت_164
گفتم : بله راه رو درست بلد نبودم یه کم دیر شد .
وسط هال ایستادم . به نظر نمی رسید کس دیگری در خانه باشد از خدا می خواستم مجید در خانه نباشد تا این اولین روز ورودم با او برخوردی نداشته باشم . صدای اکرم خانم از آشپزخانه مرا متوجه او کرد . گفت : کتابات رو بذار همونجا روی میز بیا اینجا ناهار بخور .بعد یه فکری برای وسایلت میکنم .
کتاب هایم را روی میز ، روپوشم را روی دسته ی مبل گذاشتم و به آشپزخانه رفتم . احساس مزاحم و سربار بودن را تا اعماق وجودم حس میکردم . گفت : بشین .
آهسته صندلی را عقب کشیدم و نشستم . سال ها بود وقتی وارد خانه ی مادربزرگ میشدم خودم غذایم را گرم میکردم و میخوردم . حالا میفهمیدم که در آنجا تا چه حد آزادی عمل داشتم . اکرم خانم بشقاب غذا را با قاشق و چنگال جلویم گذاشت و از ظرف نان دو تکه نان به آن اضافه کرد و خودش هم روبه رویم نشست . آرام آرام شروع به خوردن کردم ودر همان حال گفتم : باید منو ببخشید می دونم که مزاحم شما شدم .
گفت : غذات رو بخور .
گفتم : اگه عمو جلیل قبول میکردن حاضر بودم توی خونه مادربزرگ بمونم و مزاحم کسی نشم .
گفت : اولا که نمی شه یه خونه رو گذاشت در اختیار یه دختر کم سن وسال مثل تو . دوم اینکه عمه سرور و عمه سودابه ت گفتن هر چه زودتر وضع خونه مشخص بشه . سهمشون رو می خوان . نمی دونم شایه به پول احتیاج دارن . از اینا گذشته بده توی یه خونه ی گرم و راحت زندگی کنی ؟ اگه هم قراره کسی احساس ناراحتی کنه اون ماییم نه تو . فکر کردم اگه مادربزرگ زنده بود عمه سرور و عمه سودابه چیکار میکردن ؟
romangram.com | @romangram_com