#با_بهار_پارت_163
عمو جلیل در حالی که نگاهش روی من بودگفت : ما تا همین جا هم نمک پرورده ی شما و اقای تشکری هستیم . بیشتر از این شرمنده مون نکنین ولی حاج خانم مردم چی میگن ؟ این نه برای شما خوبیت داره ونه برای ما برای مدرسه ش هم یه فکری میکنم . شاید منتقلش کردیم دبیرستان نزدیک محل خودمون ولی نه این راه عملیه که خونه رو بذاریم در اختیار یه دختر جوون وتنها نه اینکه بسپرمیش دست شما . برای ما هم زیادفرقی نمی کنه یه دختر به دخترهام اضافه میشه.
این کلام آخر بودو گفتن هر پیشنهاد دیگری زاید به نظر می رسید آن ها تصمیمشان را گرفته بودند نگاه پر عجزم رابه زهرا خانم دوختم .
مریم حرف دلم را خواند و گفت : پس اجازه بدین امشب هم اینجاپیش ماباشه فردا از راه مدرسه میاداونجا.
من آخرین شب را در کنار مریم ماندم . ازفردا برایم روزی دیگر آغاز می شد و به دنیای ناشناخته و تاریکی قدم میگذاشتم که از تصور آن وحشت داشتم . رفتن به خانه ی عمو جلیل و زندگی در کنار آن ها وحشتی نداشت ولی وجود مجید را چگونه می توانستم تحمل کنم ؟ باز هم زهراخانم به من قوت قلب داد و به زندگی امیدوارم کرد نوید هایی که او میدادروشن ودلگرم کننده می نمود . اما واقعیت چیز دیگری بود .
روز بعد زهرا خانم همراه ما به مدرسه آمد و با هم در دفتر دبیرستان نشستیم . او وضع مرا به طور کامل برای مدیر تشریح کرد . البته آنها با اوضاع نابسامانم ناآشنا نبودند. ولی عمق فاجعه را نمی دانستند . که تا کجاست . خانم مدیر با توجه به کارنامه و نمرات درخشانم پیشنهاد کرد که درسها را در خانه بخوانم و تنها سر جلسه ی امتحانات حاضر شوم تا بتوانم همپای دیگر بچه ها پیش بروم و از درس عقب نیفتم . نمی دانستم این کار برایم تا چه حد عملی است . ولی از خوشحالی می خواستم صورت مدیر را ببوسم . این کمک موثر و بزرگی بود . وقتی از دفتر بیرون آمدیم . زهرا خانم به من پیشنهاد کرد که در این مورد به کسی حرفی نزنم . باز هم له لطف و کمک پروردگار امیدوار شدم و باز هم در قلبم او را سپاس گفتم : صورت زهرا خانم را بوسیدم و رفتم .
گردن بندی که مادربزرگ برایم گرفته بود در گردنم بود ولی حلقه ای را که از محمود داشتم در جیب یکی از لباسهایم پنهان کرده ودرش را دوخته بودم تا گم نشود . قسمت من انگار همین بود خداحافظی و اشک های پی از آن .
فصل یازدهم
احساسم مانند احساس فردی بود که با چشم بسته به سوی چوبه ی دار می رود. بغض لحظه ای رهایم نمیکرد دردلم از روح مادربزرگ کمک می خواستم او که هر چه را در زندگی میدانست به من آموخته بود ؛او که آرام آرام به من درس ها و روش های سخت زندگی را یاد داده بود او که تمام تجربیات دوران طولانی زندگی اش را ذره ذره در اختیار من گذاشته بود .خوشحال بودم از اینکه هرگز کاری بر خلاف میلش انجام نداده بودم . می دانستم که از من رضایت کامل داشت . ولی چرا با همه ی دوراندیشی اش فکری برای بعد از خودش نکرده بود ؟ چرا برای امروز و این روزهای بلاتکلیفی ام چاره ای نیندیشیده بود ؟ تمام طول راه تا خانه ی عمو جلیل مادربزرگ را دعا کردم . زنگ خانه را که فشردم قلبم بی محابا به سینه ام می کوبید . مدتی طول کشید تا صدای اکرم خانم را از آیفون شنیدم . خانه شان ساختمانی ویلایی و شمالی بود . طول حیاط را طی کردم از چهار پله گذشتم و وارد ایوان شدم با دیدن اکرم خانم سلام کردم : پرسید: ازمدرسه میای ؟
romangram.com | @romangram_com