#با_بهار_پارت_161

گفتم: بالاخره پیدامیشه یه پیرزن تنها یایه زن و مردپیر.

گفت : فکر بدی نیست اینو باهاشون در میون بذار .

گفتم : همین خیال رو دارم ولی اول باید ببینم چه فکری توی سرشونه.

گفت : غصه ش رو نخور . حتی اگه قبول نکردن همون کاری رو بکن که من میگم میای اینجا اتاق محمود رو میدیم بهت اینجا هستی تا ببینیم چی میشه .

چهلمین شب درگذشت مادربزرگ در خانه اش برگزار شد . مراسم کوچکی بود که با یاد او گذشت . تنهامن بودم که در فقدانش بی وقفه اشک می ریختم و آه حسرت می کشیدم . در پایان مراسم که دیگر همه رفته بودند. تنها من ماندم و عمو جلیل و خانواده اش عمه صدیق و پسرش مجتبی زهرا خانم و مریم . منتظر بودم تا حکم سرنوشتم را از دهان عمو جلیل بشنوم زهرا خانم را من نگه داشته بودم حس میکردم او دلسوزترین شخصی است که برایم وجود دارد . همان طور که حدس میزدم عمو جلیل کوتاه و مختصر فقط در چند جمله خط زندگی و آینده ام را مشخص کرد همه سرپا ایستاده و آماده ی رفتن بودند عمو جلیل من راصدا زد و گفت : بهاره بیااینجا ببین چی میخوام بگم .

همه ی نگاه ها به من بودکه عمو جلیل فرمانش را صادر کرد : ما همه ی حرفامون رو با هم زدیم و نظرمون رو یکی کردیم این وضعی که الان داری قابل دوام نیست به زودی باید این خونه رو بذاریم برای فروش وس هم هر کسی رو بدیم تا قبل از اون باید به وضع تو هم رسیدگی بشه . باید وسایلت رو جمع کنی و بیای خونه ی ما . البته یه چند دست لباس و وسایل شخصی کافیه . خودت که دیدی همه ی اتاق ها پره پس برو لباسات رو جمع کن بریم .

پرسیدم : پس مدرسه م چی مشه ؟ از خونه ی شما که نمیتونم هر روز این همه راه رو بیام تا دبیرستانمون .

عمو جلیل جواب داد: قرار نیست این کار رو بکنی فعلا بیا بریم بعد یه فکری هم برای مدرسه ت می کنیم .

romangram.com | @romangram_com