#با_بهار_پارت_160


گفت : من خیلی در این مورد فکر کردم میگم حالا که اتاق محمود خالی و بی استفاده افتاده اونام که از خدا می خوان تو رو از سرخودشون باز کنن بیا و همین جا موندگار شود .

خندیدم و گفتم : داری مسخره میکنی . فعلا که همین کارو کردم فقط اون اتاق رو تصرف نکردم. شایدم داری بهم طعنه میزنی .

قیافه ی متعجبی به خودش گرفت و گفت : نه به جون تو . طعنه کدومه ؟ تو هم مثل مریم . مامان و آقاجوننم که از خدا میخوان تو اینجا باشی من و مریم هم که همین رو می خوایم .

پوزخندی زدم و گفتم : ظاهرا که چاره ای ندارم غیر از اینکه هوار شما ها بشم . ولی این طور هم نمیمونه اونا نمیذارن همین جوری راست راست راه برم و برای خودم بگردم .اون عمه صدیقی که من می شناسم خدا می دونه چه نقشه ای توی سرشه باید منتظر بمونم ببینم چی کار میخوان بکنن . ولی اگر قبول می کردن و برای چند سالی اجازه میدادن اون خونه در اختیار من باشه دیگه هیچی ازشون نمی خواستم .

پرسید خونه رو می خوای چیکار ؟ تو که نمی تونی تنهایی اونجا زندگی کنی .تازه ...

گفتم : میدونم می خوای بگی تازه زندگی کردن خرج داره فکر اینو هم کردم اگه قبول می کردن اتاق مادربزرگ رو اجاره میدادم هم تنها نبودم و هم با کرایه ای که میگرفتم زندگیم می چرخید تا وقتی که دیپلم بگیرم بعد میگشتم یه کاری پیدامیکردم تا اون موقع هم علی بر میگشت و بالاخره درست می شد .

گفت : خوب همین پیشنهاد رو بهشون بده خدا رو چی دیدی ؟ شایدم قبول کردن ولی خیال میکنی چه مستاجری بیاری که امنیت داشته باشی ؟


romangram.com | @romangram_com