#با_بهار_پارت_158
گفت : نه نه برو کیف و کتابات رو بردار بیار اینجا صبح با هم از همین جا برین مدرسه .
می خواستم بگویم مادربزرگ دوست ندارد شب جایی بمانم ولی یادم آمد دیگر مادربزرگی در میان نیست . بی اختیار گریه ام گرفت . یاد غریبی و بی کسی ام بر آتشی که در درون داشتم دامن می زد . زهرا خانم سرم را روی سینه گرفت و گفت : حق داری گریه کنی عجب آدمای بی فکری هستن ولی خدا بزرگه روزگار این جوری نمی مونه حالام گریه نکن برو وسایلت رو بردار بیا اینجا .
شب را در اتاق مریم ماندم . حتی روز بعد و روزهای بعد هم زهرا خانم اجازه نداد به خانه بروم . فقط گاهی برای برداشتن وسایلم به خانه میرفتم . مریم به من توصیه میکرد در مورد این اتفاقات برای محمود ننویسم میگفت به ضرر خودم تمام میشود . زیرا فکر او مشغول و ذهنش خراب می شود و از درسش باز میماند و تازه کاری هم از او ساخته نیست پس بی خبر ماندن او از اوضاع و احوال اینجا به نفع من است قبول کردم درست میگفت من هم قصد مغشوش کردن ذهن او را نداشتم .
تاروز چهلم مادربزرگ تنها دوبار عمو جلیل به من سر زد آن هم کوتاه چند لحظه ای جلوی در ایستاد حالم را پرسید و رفت . از من سوال نکرد به چیزی احتیاج دارم یانه . حتی نخواست بداند پولی در بساطم هست یا نه .
آن روز روی تخت مریم نشسته کتابم را دردست داشتم ونگاهم به دیوار روبه رو خیره مانده بود مریم در حمام بود و من منتظرش بودم تا کمی با او درس زبان کار کنم . نمره اش در این درس خوب نبود و من نگران بودم که تجدید شود . احساس کردم کسی مرا زیر نظر دارد سرم رابلند کردم احمد بود . جلوی در اتاق ایستاده بود و مرا نگاه می کرد گفتم : سلام کی اومدی ؟ متوجه نشدم .
گفت : انقدر در خودت فرو رفتی که اگه اینجا توپ هم در میکردن نمی فهمیدی .
گفتم : منتظرم مریم بیاد با هم انگلیسی تمرین کنیم .
romangram.com | @romangram_com