#با_بهار_پارت_157

پرسید : یعنی حالا هم میشه همین طوری بگذرونی ؟

گفتم : چاره ی دیگه ای ندارم . نمی تونم مدرسه ام رو ول کنم که .

عمه صدیق پرسید : یعنی مریم میاد اینجا یا تو میری خونه ی اونا؟

گفتم :مادربزرگ دوست نداشت زیاد برم اونجا میگفت : بهتره مریم بیاد اینجا منم قبول می کردم .

عمه صدیق گفت : خوب حالا هم همین کار رو بکن تایه فکری برات بکنیم .

سپس به اتاق مادربزرگ رفت . نمی دانم چه میکرد ولی بعد از چند دقیقه بیرون آمد در اتاق را قفل کرد با هم نگاهی به آشپزخانه و حیاط کردند و رفتند کنار دیوار اتاقم نشستم سرم رامیان دستانم گرفتم و به تلخی گریه کردم . دیدن جای خالی مادربزرگ آتشم می زد . من پیش از این هم چنین روزهایی را تجربه کرده بودم در زمان مرگ مادرم ولی آن رزوها علی با من بود و سکینه خانم پیرزن صاحب خانه مان دلسوز من و علی بود . حالا تنها بودم لحظاتی بعد از جا برخاستم . از اینکه بنشینم و زانوی غم بغل بگیرم هیچ دردی دوا نمی شد به قول علی همیشه راهی برای بهتر زندگی کردن وجود داشت فقط می بایست کمی دقیق تر به اطرافمان نگاه می کردیم .

به خانه ی مریم رفتم . زهرا خانم با دهانی باز از تعجب پرسید ک راستی راستی تو رو تنها گذاشتن و رفتن ؟

گفتم : خودم این طوری قبول کردم نمی شه که مدرسه م رو تعطیل کنم می خواستم اگه ممکنه مریم بیاد با هم ...

romangram.com | @romangram_com