#با_بهار_پارت_156


بهارم عشق و امید و هستی ام سلام .

محبوبم دیشب خوابت را دیدم . به نظر می رسید که آشفته ای از چیزی یا کسی فرار می کردی . انگار ترسیده بودی . باران شدیدی می بارید و من وحشت زده دنبالت می دویدم ولی تو حتی از من هم فرار میکردی در خیابان تاریک کسی نبود ومن ناگهان تو راگم کردم هر طرف را که می گشتم . نبودی گریه میکردم و تو را صدا میزدم . ولی پیدایت نکردم . ناگهان پایم به سنگی گیر کرد واز خواب پریدم وحشت غریبی به دلم چنگ انداخت . پرتو کنارم نشسته بودو مرا تکان میداد تا از خواب بیدارم کند. می گفت : در خواب فریاد میکشیدم . بهار جان محبوبم راست بگو در آنجا چه خبر است ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چرا مدتی است نامه هایت بوی بی وفایی می دهد . ؟ چرا دیگر مهربانی را در لابه لای خطوط نوشته هایت حس نمی کنم ؟ چرا به نظر می رسد عشق من و تو در میان این فاصله ی مکانی گم شده است ؟ کجا پیدایش کنم ؟نزدیک به یک سال است که دریای پر رازت را ندیده ام ولی همچنان با خیالت حرف می زنم و شکایت بی مهری ات را با آن میگویم . فقط برایم بنویس و بگو که چه شده چه خطایی از من سرزده که تو را این چنین سرد و نامهربان کرده است در این مورد حتی از مریم هم پرسیده ام او هم حرفی نمی زند یا شاید نمی داند . تنهایی مرا در این شهر غریب درک کن . همه ی دلخوشی و امید من در زندگی تو هستی .باورکن چنان دیوانه وار و جنون آسا درس میخوانم که همه مسخره ام می کنند بگذار بکنند . نمی خواهم خدایی نکرده از درسی بیفتم که مستلزم صرف وقت بیشتری باشد .بچه ها در دانشکده مرا استاد صدا می زنند زیرا همیشه بالاترین نمره ی درس متعلق به من است . همه ی این ها تنها به امید تو و دلگرمی به عشق توست که بندبند وجودم را در خودگرفته است . بگو علت بی مهری ات چیست ؟ اگر لازم باشد همه چیز را رها می کنم و برمی گردم اگر قرار باشد تخصصم رابگیرم و تو را از دست بدهم این مدرم پشیزی برایم ارزش ندارد . مدرک را می خواهم مشروط بر آنکه تو را در کنارم داشته باشم عشق من به من نگو که اشتباه میکنم .تو از مژه ی چشم هم به من نزدیک تری . من حتی از گردش چشمان قشنگت نیز حرف دلت را می خوانم . خدا کند مساله ای عاطفی در میان نباشد . قسم میخورم اگر تو را از دست بدهم از هستی ساقط خواهم شد . عزیزم نور چشماننم بیشتر ازهر زمان دیگری دوستت دارم و به تو و عشقت نیازمندم .منتظر جواب نامه ی تو می مانم . محمود

در جواب نامه اش نامه ی گرم تری نوشتم و او را مطمئن کردم که هیچ بی مهری و سردی از طرف من صورت نگرفته و هر چه هست مربوط به خودش ورفتارش است و من مانند روز اول به امید او و به انتظارش روز شماری می کنم . نوشتم که همچنان دوستش دارم و به یاداو به حیاط و پنجره ی اتاقش خیره می مانم.

در نخستین روزهای ماه مهر که چند روزی از شروع فصل مدارس گذشته بودضربه ی دیگری بر سرم فرودآمد که زندگی ام را زیر رو کرد آنچه از آن می ترسیدم و پیوسته تصورش به وحشتم می انداخت بر سرم آمد. آن روز پنجشنبه بود و مادربزرگ برای رفتن به خانه ی عمو جلیل آماده می شد . من درآشپزخانه ظرف هارامی شستم . چای رادم کردم تا وقتی عمو جلیل آمد برایش ببرم . ناگهان ازصدای افتادن جسمی سنگین به طرف هال دویدم ولی در آنجا هیچ ندیدم در اتاق مادربزرگ باز بود جلوی در ایستادم و از صحنه ای که در مقابلم دیدم با هر دو دست بر سرم کوبیدم و جیغ کشیدم مادربزرگ روی زمین افتاده و یک دستش روی سینه و دست دیگرش لبه ی تخت را گرفته بوداو را صدا زدم وسرش را در آغوش گرفتم . حرکتی نمی کرد . فکری به خاطرم نمی رسید غیر از اینکه از خانواده ی تشکری کمک بگیرم او را رها کردم گریه کنان از خانه خارج شدم و زنگ خانه ی مریم را فشردم لحظاتی بعد همه به دور مادربزرگ حلقه زده بودند احمد نبض او را در دست داشت و زهرا خانم گوشش را روی سینه ی مادربزرگ گذاشته بود من گریه میکردم گویی ناگفته می دانستم که مصیبت نازل شده است شلوار گرمکنی که علی برایش فرستاده بود به پا داشت . در یک پایش جوراب بودبه احتمال قوی برای پوشیدن لنگه دیگر جوراب خم شد و اجل مهلتش نداده بودعمو جلیل هم از راه رسید به فاصله ی یک ساعت تمام شهر خبردار شدند که مادربزرگ تنها امید و تکیه گاه و پشتیبان من رخت سفر بربسته و به دیار باقی شتافته است . عمه ها و عمو و بچه هاهمه در انجا جمع شدند. عجیب بودکه هیچ کس به اندازه ی من شیون نمی کرد . بی قراری و بی تابی ام برای بلایی که بر سرم آمده بود بر هیچ کس پوشیده نبود . ساعتی بعد در اتاق مریم نشسته و به دیوارزل زده بودم چندسال با مامان عفت زندگی کرده و به همه ی چم و خم او آشنا شده بودم با همهی کم سن و سال بودنم می فهمیدم که هر آنچه میدانم او به من آموخته است . با تمام سختگیری ها و بد خلقی هایش مرا برای هر نوع زندگی آماده کرده بود و خوب و راه و چاه رابه من نشان داده بود. او محبت زبانی به من نداشت ولی مهری که بر من اعمال میکرد قلبی ونهفته در رفتار واعمالش بود. روز بعد روز سختی را گذراندم عجیب بود که هر کس از راه می رسید به من تسلیت می گفت و برایم آرزوی صبر میکرد . چرا من ؟ مگر سه دخترش کمتر از من عزادار بودند؟ پس چگونه بود که همه مرا صاحب عزا می پنداشتند؟ دو روز به مدرسه نرفتم و به احترام مادربزرگ در خانه ماندم و اشک ریختم . بعد از مراسم سوم عمه صدیق من را به مدرسه فرستاد اما مشکل اصلی از بعد ازروز هفتم شروع می شد . نمی دانستم تکلیفم چیست به هر حال می بایست منتظر می شدم تا بدانم چه می شود و چه تصمیمی برایم می گیرند بعد از پایان مراسم هفتم همه غیر از عمو جلیل و عمه صدیق به خانه هایشان برگشتند در خانه ی مادربزرگ من بودم و آن دو میدانستم میخواهند برنامه ای برایم بچینند فقط نمی دانستم در مغزشان چه میگذردعمو جلیل مرا دعوت به نشستن کرد . عمه صدیق هم نشسته بود درست روی مبلی که همیشه مادربزرگ می نشست و در حالی که تسبیح را در دستش گردش می داد زیر لب دعاهایی می خواند که قابل شنیدن نبود . روبه روی آن دو نشستم عمو جلیل شروع کرد و گفت : با اینکه همچین روزی رو پیش بینی می کردم ولی هیچ راهی به نظرم نمی رسه خودت نظرت چیه بهاره؟

نگاهم به رومیزی برودری دوزی شده ای بود که کار دست مامان عفت در روزهای جوانی اش بودچقدر همیشه مواظب این رومیزی بود که لک نشودو چیزی آن را کثیف نکند . و در عرض این یک هفته انواع و اقسام خوراکی ها آلوده اش کرده بود . سرم را تکان دادم و گفتم : من فقط میخوام درسم رو بخونم شماها هر تصمیمی که بگیرین من حرفی ندارم .

عمو جلیل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت : خوب این درست ما باید یه تصمیم جدی برات بگیریم . ولی تا اون روز حداقل تا چهلم مادربزرگت باید صبر کنیم نظرت چیه ؟ میتونی تا اون روز تنها بمونی ؟

گفتم : تمام شب های جمعه رو که مادربزرگ خونه نبود تنها بودم و مریم میومد پیشم .


romangram.com | @romangram_com