#با_بهار_پارت_155

گفت : نه می دونی چیکار کرده ؟ امروز یه نفر تلفن زد اینجا . میگفت از طرف علی برای تو یه امانتی آورده . پرسیدم امانتی چی هست گفت : یه مقدار پول با یه نامه .

با تعجب پرسیدم : پول ؟برای من ؟ ولی این جور که علی برام می نوشت پولی که در میاره کفاف خرج خودش رو هم نمیده حالاچطوری ...

مادربزرگ گفت : این بچه ذاتش خوبه . خدا عمر بده حاج نصرت رو اون به این بچه درس زندگی داد . راه ورسم زندگی رو بهش یاد داد .

تو هم خوبی خدا عاقبت به خیرتون کنه .

نخستین بار بود که مادربزرگ این گونه صریح رضایتش را از من بر زبان میآورد . غروب همان طور که گفته بود آقایی مسن و جا افتاده بسته ای را برایمان آورد و رفت . بسته شامل یک نامه بود که داخلش کمی پول فرانسوی بود و یک شلوار گرمکن که به طور قطع متعلق به مادربزرگ بود نامه را با صدای بلند خواندم تا مادربزرگ هم بشنود . نوشته بود : خدمت مامان عفت عزیز و خواهر مهربانم سلام . ببخشید که این چند خط را با عجله وبدخط می نویسم . فرصت زیادی ندارم . آقایی که این بسته را به دست شما می رساند . ازبستگان صاحب رستورانی است که در آن کار میکنم . دیروز فهمیدم که او عازم ایران است . این پولی است که جهت خریدن پالتوبرای بهار جمع کرده ام ولی بهتر دیدم خود او زحمتش را بکشد چون رساندن آن هم به دست شما کار مشکلی است. شلوار گرمکن را برای مادربزرگ گرفته ام تا هم اکنون که فصل زمستان است بپوشد و سرما باعث استخوان درد پاهایش نشود . میدانم پول زیادی نیست ولی بیشتر پولی که در میآورم خرج خودم و تحصیلم می شود . تازه قسمت بیشتر قرض عمو خلیل را هم داده ام و فقط کمی از آن مانده که بعد میدهم . برای اتاق زیر شیروانی هم کمی خرج کرده ام تا زمستان گرم تری داشته باشم . تصمیم دارم اگر خدا کمکم کند و بتوانم زحمتم را کم کنم و از خانه ی عمو خلیل بروم . او راضی به این کار من نیست ولی اگر نروم شاید نتوانم دیگر روی پای خودم بایستم . البته در سال بعد یعنی چند ماه دیگر چون الان انجام چنین کاری برایم مقدور نیست . ولی صاحب رستورانی که در آن کار میکنم . قول داده کمکم کند و اتاقی در همین رستوران در اختیارم بگذارد تا دیگر شب ها مجبور نباشم مسافتی را تا خانه ی عمو طی کنم . این کار هم وقتم را می گیرد و هم برایم هزینه دارد به هر حال همیشه راهی برای بهتر شدن اوضاع وجود دارد فقط بایدجستجو کرد و راه ها را یافت . به امید روزهای بهتر و روشن تر . علی

نمیدانم چرا با خواندن نامه اش گریه کردم . دلم برایش تنگ شده بود همان شب نشستم و نامه ای برای علی نوشتم . در آن از خاله افسر گفتم و از او خواستم اگر توانست تلفنی احوالش را بپرسد یا چند خطی برایش بنویسد .پولی را هم که علی برایم فرستاده بود گرچه زیاد نبود همه را در اختیار مادربزرگ گذاشتم و به این طریق به او نشان دادم که بدون نظر او هیچ کاری انجام نمی دهم . یک هفته بعد مادربزرگ زنجیری راکه یک آویز الله به آن وصل بود به گردنم انداخت و گفت : تو که پالتو داری مادر .زمستونم که دیگه داره تموم میشه با پولت اینو برات گرفتم بنداز گردنت به دردت می خوره.

درسال جدید بالاخره تلاش های احمد هم نتیجه داد و او در رشته ی داروسازی قبول شد هر چند او هدف بالاتری داشت اما داروسازی هم رشته ی بدی نبود . من و مریم کلاس نهم را به پایان رساندیم و در رشته ی طبیعی برای سال دهم ثبت نام کردیم نه ماه از رفتن محمود می گذشت . نامه هایش با فاصله ی زیاد می رسید ودیگر آن سوز و گذاز اولیه را نداشت . به هر حال هر بار که نامه ای برایم می رسید به آن جواب میگفتم ولی با همان سبک و سیاق خودش یعنی مختصر و به دور از هر شور و حالی . در روزهای گرم تابستانیک بار دیگر خاله افسر راهی بیمارستان شد و چهار روز بعد در بیمارستان درگذشت . ویک بار دیگر مرا سیاه پوش کرد. در نخستین شب درگذشت او خواب مادرم را دیدم . پارچه ی سیاهی دستش بود که آن را روی سرم انداخت . نه حرفی زد و نه کاری انجام داد .

دوروز بعد نامه ای از محمود برایم رسیدنوشته بود:

romangram.com | @romangram_com