#با_بهار_پارت_154
یک هفته بعد از مادربزرگ اجازه گرفتم و برای دیدن خاله افسر به بیمارستان رفتم . حال ظاهر اش بد نبود ولی حال روحی مناسبی نداشت . شنیدم یکی از سینه هایش را برداشته اند . حتی تصورش هم برایم چندش آور بود .
فاصله ی رسیدن نامه های علی هم طولانی شده بود آن طور که خودش برایم نوشته و توضیح داده بود دیپلمش را گرفته و در دانشگاه هم قبول شده بود . ولی هنوز نمیدانستم در چه رشته ای قبول شده است و چگونه درس میخواند . بی شک در وقت مقتضی برایم توضیح می داد
آن روز از مدرسه که به خانه رسیدم .مادربزرگ گفت : غذات رو بردار بیا اینجا کارت دارم.
دلم به شور افتاد حدشم درباره ی خاله افسر بود ولی قضیه چیز دیگری بود . مادربزرگ گفت : باریکلا به این پسر روسفیدمون کرد . عموت خیلی ازش راضیه .
پرسیدم : منظورتون مجیده؟
گفت : دارم از برادرت حرف می زنم علی رو میگم .
گفتم : آهان نامه اش رسیده؟
romangram.com | @romangram_com