#با_بهار_پارت_152


آن روزبا مریم در اتاقش روی تخت نشستیم . بازهم همه جا به هم ریخته و نامرتب بود . مریم بعد از بستن در اتاق گفت : محمود زنگ زد البته خیلی کوتاه فقط می خواست بگه که رسیده و سالمه . من خودم گوشی را برداشتم بهار به خدا اول از همه حال تو رو پرسید و سفارش تورو کرد . طفلی خیلی بهش سخت میگذره تا عادت کنه . ولی همین که اسم محمود از دهنم بیرون اومد . مامان گوشی رو از دست قاپید.

در حالی که مشغول مرتب کردن کتاب هایش بودم گفتم : اونجا یه محیط جدیده . بی شک خیلی براش جذابیت داره . خیلی زود سرش گرم میشه و عادت میکنه .

گفت : آقاجونم هم خیلی بهش سخت میگذره ولی به روی خودش نمیاره . همه رو می ریزه تو خودش ولی مامان دیگه شورش رو درآورده . احمد حق داره مامان اعصاب همه رو خراب می کنه .

با بلند شدن صدای زنگ تلفن مریم از اتاق خارج شد خودم را با کتاب ها سرگرم کردم . همه را مرتب و به ردیف داخل قفسه می چیدم و روی میز را مرتب می کردم . دفتر سبزرنگی که مریم خاطراتش را در آن می نوشت روی تخت افتاده بود بی اختیار آن را باز کردم و چشمم به آخرین مطلبی که نوشته بود افتاد . درباره ی شب رفتن محمود بود دلم نمی خواست فضولی کرده باشم . اما کنجکاور شدم و نگاهی سرسری به آن انداختم . درباره ی من نوشته بود . در واقع درباره ی ما نوشته بود نگران شدم . مریم بی احتیاطی می کرد .اگر مادرش یا احمد این نوشته ها را می خواندند . چیه می شد ؟ بی شک به احساس بین من و محمود پی می بردند و این از نظر من درست نبود . دوست نداشتم تا برگشتن محمود می بردند و این از نظر من درست نبود. دوست نداشتم تا برگشتن محمود و روشن شدن وضع من و او بیهوده ناممان بر سر زبان ها بیفتد و چه بسا گرفتار قضاوت های نادرست شویم .

وقتی مریم به اتاق برگشت این موضوع را به او یادآوری کردم . خندیدو گفت : بی خیال ! کسی دوست نداره بیاد توی این آشفته بازار به قول مامان شتر با بارش بیاد تو این اتاق گم مشه .

گفتم : ممکنه وقتی نیستی احمد بیاد اینجا یا مامانت بخواد اتاقت رو تمیز و مرتب کنه . بهتره قایمش کنی یا اینکه از من اسمی نیاری . گفت : چشم خانم . اصلا میذارمش ته این کشو و درش روهم قفل میکنم تا دست هیچ کی بهش نرسه .خوبه ؟

او کاری را که گفته بود کرد . دفترچه را در کشو گذاشت و درش را قفل کرد . حالا دیگر خیالم راحت تر بود .


romangram.com | @romangram_com