#با_بهار_پارت_151
گفتم : حالا دیگه پونزده سالمه .
گفت : خوب این خیلی کمه آینده برای من و تو پیش رومونه نباید ناامید بشی . در مورد چراغ اتاقم قول میدم از مادرم بخوام برای خاطر تو هر شب اونو روشن بذاره .خوبه؟
گفتم : وقتی خودتون نیستین .نمی تونم خودم رو با دیدن چراغ روشن گول بزنم . با این حال باشه به نظرم این طوری بهتر باشه.
آن شب تا دیروقت با هم حرف زدیم و قول و قرار گذاشتیم هر چه بود و هر چه گفته می شد همه راز ونیاز عاشقانه بود. روزهایی که پس از آن سپری شد همه با چشم برهم زدنی گذشت و هر چه به روز رفتن او نزدیک تر می شدیم خودم را درمانده تر احساس میکردم .درست مانند کسی بودم که لبه ی پرتگاهی ایستاده است و هر لحظه برای سقوط کمی بیشتر خم می شود . احساس میکردم به طور قطع در روز موعود با سر به ته پرتگاه سقوط خواهم کرد .مریم حالم را میفهمید و مثل سابق سر به سرم نمی گذاشت تنها یک روز دیگر با رفتنش فاصله داشتیم .که وقتی زنگ تعطیلی مدرسه را زدند مانند همان روز سر خیابان به انتظار ایستاده بود . وقتی با محمود روبه رو شدم .صدایم حتی برای سلام کردن هم از گلویم خارج نشد مریم ازما جدا شد و رفت و من بدون گفتم کلامی با او همقدم شدم . توی اتومبیل که نشستم اختیار از کف دادم . هیچ چیز جلودار اشکهایم نبود اتومبیل را به ارامی و در سکوت می راند . آن روز هر چه بود همین بود گاه گریه های من او را عصبی ودلگیر می کرد و گاه من او را به رفتن تشویق می کردم . گاه او مرا دلداری می داد و امیدوارم می کرد و گاه من برایش قسم میخوردم که منتظرش میمانم و درهر شرایطی چشم به راهش هستم . روزی فراموش نشدنی برای هر دوی ما بود که با اشک و آه و حسرت به پایان رسید .سفارش های لازم را به من کرد و رفت . قرار را بر این گذاشتیم که من نامه هایم را به مریم بدهم تا او به نشانی محمود پست کند .این به دو علت بود یکی اینکه هنوز نشانی مشخصی نداشت و دوم شاید به این علت که میخواست من هزینه ای برای پست کردن نامه نپردازم .او هم نامه ها را به اسم مریم به نشانی خودشان می فرستاد تا مریم به دست من برساند . روز بعد مریم به مدرسه نیامد . از بعداظهر که به خانه رسیدم . پشت پنجره ی اتاقم ایستادم و اشک ریختم . غروب محمود به اتفاق مریم و زهرا خانم آمدند . مادربزرگ کم و بیش از قضیه ی رفتن او مطلع بود و از این موضوع تعجبی نکرد . مراسم خداحافظی آن ها بیش از چند دقیقه طول نکشید و مادربزرگ یک جلد قرآن نفیس را به حکم یادگاری به محمود داد. زمانی که او برای خداحافظی مقابل من ایستاد خداخدا می کردم برای نگه داشتن اشکم موفق شوم . مریم کمک موثری برای این کار بود و با لودگی و شلوغ کاری هایش گاهی به خوبی نقش بازی می کرد .
فصل دهم
.....
از روز بعد دنیا را طوری دیگر می دیدم . دیدن پنجره ی بسته ی اتاق محمود حتی با چراغ روشن به دلم آتش می زد.آفتاب رنگ پریده و کم نور به نظرم می رسید . روشنی روز دیگر در نظرم زیبا و جذاب نبود . شنیدن صدای جیک جیک شلوغ گنجشک ها و آواز خوش پرندگان هیچ شوری در من بر نمی انگیخت . درس را با عشق و علاقه نمی خواندم . از طرفی خاله افسر هم مریض بود . در سینه اش غده ای بود که احساس خطر میکرد زهرا خانم در دوری محمود بی تابی می کرد و زندگی را برای همه ی آن ها تلخ و ناگوار ساخته بود.
احمد که در کنکور سال گذشته قبول نشده بود .تمام روز را در خانه می نشست و درس میخواند و حالا با دیدن وضع مادرش اخم ها را درهم می کشید و می گفت : اه مامان حوصله م روسر بردی بسه دیگه همچین صداش می زنه که انگار خدایی نکرده مرده.
romangram.com | @romangram_com