#با_بهار_پارت_150


گفت : این که قول دادن نداره من برمیگردم چون نیمی از وجودم اینجا می مونه . ولی تو هم سعی کن دیگه گریه نکنی.

گفتم:اینو از من نخواین اجازه بدین هر قدر که دوست دارم گریه کنم . آخه می دونین وقتی یادم می افته که از چندروز دیگه شما اینجا نیستین انگار که طناب دار به گلوم بستن وقتی فکر می کنم دیگه از پنجره ی اتاقم شما رو نمی بینم و چراغ اتاقتون خاموشه قلبم تیر می کشه . ولی هیچ کدوم اینا نباید مانع رفتن شما بشه . مادربزرگ میگه زندگی مجموعه ای از عادت هاست و ما هم خیلی زود به همه چی عادت میکنیم . هروقت دلمون برای هم تنگ شد می شینیم و برای هم نامه مینویسیم .قبوله؟

گفت : بهار من عروسک قشنگم .

گفتم : قبوله؟

گفت : قبوله عزیزم .

دوباره گریه هجوم آورد و صدایم شبیه صدای گریه شد گفتم: هیچ وقت تو زندگیم انقدر احساس درماندگی نکرده بودم .

گفت : چی میگی بهار ؟ آخه مگه تو چندسالته ؟


romangram.com | @romangram_com