#با_بهار_پارت_144
لحظاتی بعد اهسته راه رفته را باز گشتیم حلقه ام را بادست دست دیگرم لمس می کردم و بغضم را فرو می دادم فکر چهار سال دوری از او یکدم رهایم نمی کرد . حدود یک سال از رفتن علی می گذشت و حالا نوبت او بود به هر که دل میبستم چه زود او را از دست می دادم پدرم ،مامان، علی و حالا محمود با پشت دست اشکم را پاک کردم و بینی ام را بالا کشیدم . بی شک متوجه می شد ولی سکوت او هم بی معنا نبود . نزدیکی های کوچه نگهداشت تا پیاده شوم .دستگیره راکه گرفتم گفت : بهار ! برگشتم و به او چشم دوختم .اشک هایم می غلتید و روی گونه ام می ریخت . سری تکان داد و گفت : بهت زنگ میزنم همین امشب . در حالی که با پشت دست اشک هایم را پاک می کردم گفتم : نه نمیشه .
گفت : اگر نشه میام زنگ در خونتون رو میزنم . خودت یه کاریش بکن .
شوری اشک را دردهانم حس میکرد . لبهایم را به همه فشردم و سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم . و او آهسته گفت : آنقدر نگران نباش به جون تو شوخی نمیکنم نمیرم همین جا درسم را تمام میکنم . پشت دستم را روی لبهایم کشیدم و و با گریه گفتم : من اینو نمیخوام شما باید برین .
باخشم و با صدای بلند گفت : اینطوری ؟ این طوری که تو داری خون به دلم میکنی کجا برم ؟تازه اگه بخوام این جوری برم سر یه هفته داغون میشم . خیال می کنی من از سنگم ؟ خیال می کنی اصلا رفتنم فایده داره ؟
گفتم : من بایدبرم میترسم کسی منو اینجا ببینه خیلی بد میشه .
قبل از اینکه حرف دیگری بزند پیاده شدم . وقتی به داخل کوچه پیچیدم صدای گاز دادن و کنده شدن اتومبیل او را شنیدم .داخل خاه که شدم مادربزرگ توی هال جلوی تلویزیون نشسته بود . نگاهی به صورتم کرد و پرسید کلاست تموم شد ؟
گفتم : بله دیرکه نکردم ؟
romangram.com | @romangram_com