#با_بهار_پارت_143
خنده ی بلندی کرد و گفت : دروغ که نگفتی اینم یه جور کلاسه که توش درس زندگی یاد میدن .
توی اتومبیل که نشستیم هوا ابر شده بودماشین را روشن کردولی خیال حرکت نداشت . از جیبش بسته ی کوچکی رابیرون آورد و درش را باز کرد از داخل آنیک حلقه ی ظریف و باریک بیرون آورد و گفت : نمیدونم خوشت میاد یا نه . میخوام خودم اینو دستت کنم تا مطمئن بشم که منتظرم می مونی . درواقع با این حلقه تو رو برای خودم نامزد میکنم باز هم یاد جدایی به قلبم نیش زد و چشمانم پر از اشک شد .ادامه داد این فعلا بین خودمون دوتاست تابعد که برگشتم درست و حسابی نامزدی بگیریم چطوره؟
درحالی که اشک روی گونه هایم می ریخت خنده روی لب هایم بود . نمیدانستم چه بگویم درواقع غافلگیر شده بودم . در حالی که دستش را برای گرفتن دستم جلو می آورد گفت : ولی باید خودم دستت کنم اشکالی که نداره؟
سرم را کج کردم و یک شانه ام را بالا دادم حلقه در یک دستش بود و دست دیگرش در انتظار گرفتن انگشتم . بی اختیار دستم را کمی جلو بردم گفت : این نه دست چپت روبده .
دست چپم را به طرفش گرفتم .انگشت مخصوص حلقه را دردست گرفت انگشتر را در آن فرو کرد و گفت : هیچ میدونی یک رگ مستقیم از این انگشت به قلب وصل میشه ؟
بدون هیچ جوابی نگاهش می کردم و او ادامه داد : با این حساب و با این حلقه قلبت متعلق به من میشه .
دندان هایم را روی لبم می فشردم تا گریه ام بی صدا باشد .سپس بادست دیگرش جای بخیه هایی را که روی شستم بود لمس کرد و گفت : مثل اینکه جاش خیال نداره از بین بره.
نفهمیدم چه شد که گریه ام اوج گرفت با هر دو دست صورتم را پوشاندم و در همان حال صدایش را می شنیدم که میگفت اصلا نمیرم . یعنی این طوری نمی تونم برم . نمی فهمم گریه برای چیه ؟
romangram.com | @romangram_com