#با_بهار_پارت_142


در حالی که با صدای ریزی می خندیدم انگشتم را روی شقیقه ام گذاشتم و فکر کردم سپس قایق را روی میز گذاشتم و ابتدا روی بدنه ی آن عکس دو قلب درهم قلاب شده و تیر خورده کشیدم و زیر آن نوشتم : به ترنم ،به نوازش ،به نسیم ،گوش کن ... میشنوم این بهارست ... بهار و زیر آن نوشتم : روز ملاقات ،آبان ماه 1351 فرحزاد.

دوباره قایق را به حالت قبلی در آوردم و مقابل او روی میز گذاشتم . آن رابرداشت و به دقت نگاهش کرد چند بار نوشته ی مرا خواند و سپس به دقت صافش کرد . کیف پولش را بیرون آورد و با همان دقت لای کیف گذاشت تا تای آن خراب نشود . کیف را در جای قبلی یعنی جیب بغلش گذاشت و گفت : منم یه هدیه برات گرفتم : میخواستم همیشه به یاد من باشی .ولی باشه بعد از ناهار فعلا بهتره غذامون رو بخوریم که وقت زیادی نداریم .

دوباره به یاد جدایی افتادم بغض به گلویم فشار آورد و چشم هایم پر از اشک شد . سرش را تکان داد و گفت : درسته . می شنوم . یعنی دارم میبینم . بهارم رو می بینم .اشک هات رو پاک کن قرار بود توی این یکی دو ساعت فقط به فکر با هم بودن باشیم . نه جدایی .

با دیدن چلوکبابی که روی میز چیده شد همه چیز را فراموش کردم دو دیس کوچک پلو و یک دیس بزرگ پر از کباب و گوجه بود .محمود یکی از پلوها را کنار گذاشت و گفت : بیا اول اینو بخوریم . بعد میریم سراغ اون یکی .

مشغول شدیم . خودش کباب ها را روی پلو میگذاشت و مرا به بیشتر خوردن تشویق می کرد . گاهی هم قاشقش را پر میکرد و در دهان من میگذاشت وقتی اضافات پلو از کنار دهانم بیرون می ریخت هر دو می خندیدیم هر دو دیس پلو را با تمام کباب ها تمام کردیم . ساعت از سه گذشته بود که یاد مادربزرگ دلم را به شور انداخت . گفتم : بهتر نیست بریم ؟

نگاهی به ساعتش کرد و گفت : هنوز که دیر نشده ولی باشه بریم اگه دیر کنیم ممکنه دیگه مادربزرگ اجازه نده به این کلاس های فوق برنامه بری ؟

از دورغی که گفته بودم و او حالا به رخم می کشید شرمنده شدم گفتم شما خودتون گفتین که اینو بگم .


romangram.com | @romangram_com