#با_بهار_پارت_141
گفت : نه خیالت راحت باشه سرساعت جلوی خونه پیاده ت میکنم . تازه خودمم چند ساعت مرخصی گرفتم . باید زود برگردم . نمیدانم چرا دوباره به یاد جدایی و تنها ماندن افتادم ودلم گرفت می ترسیدم اشکی که در چشمانم جمع شده بود بیرون بریزد و رسوایم کند به محلی رسیدیم که بوی دود کباب همه جا را پر کرده بود احساس گرسنگی می کردم . جدایی را فراموش کردم و پیاده شدیم از راهی باریک جلو رفتیم و بعد از پیمودن چند پله که ما را به پایین و نزدیک رودخانه می برد داخل رستورانی شدیم که مشتری زیادی نداشت پشت میزی کنج دیوار نشستیم .پرسیدم : اینجا کجاست ؟ گفت : اینجا فرحزاده الان چون هوا خنک شده خلوته ولی روزهای تعطیل و تابستونا سوزن بندازی زمین نمیاد .
بعد از سفارش غذا آرنج هایش را به میز تکیه داد و به من چشم دوخت و گفت : با این حساب زیور یه چیزهایی حالیشه .
حرفش را بی جواب گذاشتم درون لیوانی روی میز تکه هایی یک اندازه از کاغذ کاهی قرار داشت که به جای دستمال برای پاک کردن دست از آن ها استفاده می شد یکی از آن ها را برداشتم و مشغول تازدنش شدم . آنچه از کار درآمد طرح یک کشتی بود . آن را مقابل محمود گذاشتم و به شوخی گفتم : اینو برای شما ساختم چطوره؟
آن را در دست چرخاند نگاهش کرد و بعد پرسید میخوای سوار این بشم و برم آمریکا نه ؟
خندیدم و گفتم : بله شاید هم این جوری یادتون بمونه که یه نفر تو ایران چشم به راه شماست .
آن را در دست حرکت میداد و نگاهش میکرد . سپس دست در جیب بغلش کرد خودکاری بیرون آورد و آن را با همان کشتی یا بهتر بگویم قایق مقابلم گذاشت و گفت : یه چیزی روش بنویس می خوام نگهش دارم .
خودکار را برداشتم و گفتم : چی بنویسم ؟
لب هایش را جلو داد و گفت : هرچی دلت می خواد فرق نمی کنه میخوام هر وقت نگاهش کردم یاد تو باشم .
romangram.com | @romangram_com