#با_بهار_پارت_140
لحظاتی سکوت برقرار شد و بعد پرسید : خوب حالا هستی ؟
بی آنکه سرم را بالا کنم گفتم نمی دونم .
گفت : ولی من میدونم هستی . اینو از تو چشمات می شه خوند .
حرفی نزدم دوباره پرسید : از این موضوع خوشحال نیستی ؟
گفتم : درست نمیدونم .
گفت : ولی من میدونم هم هستم و هم خوشحالم .
نمیدانم چرا کمی هول شدم و برای اینکه او متوجه دگرگونی حالم نشود به پیاده روی سمت خودم چشم دوختم . شاید شنیدن اینکه دوستم دارد علت آشفتگی ام بود. کمی به اطراف نگاه کردم . به نظر می رسید از شهر خارج می شویم. پرسیدم : کجا دارین میرین ؟ خیلی دور نرین می دونین که اگه دیر کنم مادربزرگ پوستم رو میکنه ؟
romangram.com | @romangram_com