#با_بهار_پارت_145
گفت : پس چطور مریم نمونده بود؟
قلبم تیر کشید برای لحظه ای حس کردم هم اکنون سقوط می کنم و روی زمین ولو میشوم . پرسیدم : مگه شما مریم رو دیدین ؟
گفت : نه زنگ زدم از زهرا خانم پرسدیم گفت : مریم خونه اس؟
در حالی که مشغول حرف زدن با او بودم آهسته حلقه را از انگشتم خارج کردم و میان مشتم گرفتم و گفتم : من که به شما گفتم شرکت توی این کلاسها اجباری نیست . مریم هم که حالو حوصله ی درس خوندن نداره . نیومد کلاس . ولی من حیفم اومد اونو ازدست بدم . پرسید ناهار که خوردی ؟
گفتم :نه خیلی هم گرسنمه.
گفت : غذات رو گذاشتم رو گاز بروگرمش کن بخور . نمیدونم چرا روز به روز لاغرتر میشی . بایدبیشتر مواظب خودت باشی . می دونی که اگه مریض بشی کسی نیست مواظبت باشه . اون دفعه هم خدا عمرش بده زهرا خانم رو اون به دادمون رسید .
به طرف آشپزخانه رفتم چاره ای نبود می بایست غذا را میخوردم . شب دوشاخه ی تلفن رابه پریز زدم و منتظر شدم . انتظارم چندان طول نکشید و تلفن زنگ زد . انگار از پشت تلفن هم خجالت می کشیدم با او حرف بزنم . با انگشت روی لبم فشردم و سعی کردم آرام ودرست صحبت کنم . گفتم : میخواستم برای امروز ... یعنی شما باید امروز ... منظورم اینه که ... بهتره که ... باز هم نشد . عاقبت هم نتوانستم جمله ام را تمام کنم نفس عمیقی کشیدم و ساکت ماندم تا جمله ی مناسب تری پیدا کنم . گفت : چی میخوای بگی بهار ؟
گفتم : نمی دونم .
romangram.com | @romangram_com