#با_بهار_پارت_134


از باجه که بیرون آمدم . مریم دستش را بلند کرد و گفت : مثل اینکه درست شد . منم دیگه کاری ندارم . میرم خونه.

من دنبالش راه افتادم . مقابل اتومیبل ایستاد. درش را باز کرد و سوار شدیم احساس عجیبی داشتم .احساسی که برایم تازگی داشت احاسس مالکیت احساس متعلق بودن به کسی و احساس اینکه او تنها به من تعلق دارد. محمود اتومبیل را به سرعت از آن محل دور کرد . نمیدانستم کجا میرود. ولی همین که در محیطی کوچک که سقفی نیز روی سرمان داشت و من او تنهای تنهابودیم و از هوایهم تنفس می کردیم حسی شیرین و مطبوع را در وجودم به جریان می انداخت .

پس از چند لحظه اهسته پرسید : سردته ؟

گفتم : نه اصلا .

پرسید: گرسنه ای ؟

گفتم : هنوز که نه . یعنی من هیچ روزی زودتر از ساعت سه ناهار نمی خورم ؟

گفت: بهار دلم داره می ترکه .


romangram.com | @romangram_com