#آیه_پارت_86
- چــــــــــــی؟!
با اخمی نگاهمو به آرسام دوختم. این ها درباره ی من چه فکری کردن؟ با عصبانیت از جام بلند شدم.
- یعنی چی؟ من چرا باید بیام خونه ی شما؟ من که کاره ای نیستم. اون ها چرا بخوان به من صدمه برسونن؟!
آرسام شانه اش رو بالا انداخت و رو به من کرد و گفت:
- منم همین حرف رو زدم. گفتم نمی شه که ببرمتون خونمون! ولی به من گفتن برای این که جای امنی باشید خونه ما بهترین جاست.
اخم هام بیشتر درهم رفت.
- شما از کجا مطمئنید اون جا امنه؟
آرسام اخمی کرد و از جایش بلند شد و با صدای بلندی گفت:
- منم همچین علاقه ای ندارم یک غریبه بیاد خونم. ولی فعلاً مجبورید و ما هم مجبوریم. به شما به خاطر جون برادرم مدیونم. نمی تونم بذارم بی گ*ن*ا*ه صدمه ای به شما برسه.
قدمی به جلو برداشتم و مثل خودش صدامو بالا بردم.
- ولی نمی شه من بلند شم بیام خونه شما! یعنی نمی گید منم برای خودم زندگی دارم، درس دارم، دانشگاه دارم! این مسخره بازی ها چیه!
- این مسخره بازی نیست. خانوم یک نگاهی به اطرافت بنداز. چند ساعت پیش رو یادت میاد؟ چه اتفاقی افتاده بود یادت نمیاد توی چه حالی بودی؟! یعنی می خوای همین اتفاق برای خودت بیفته؟ اون موقع تو به داد آراسب رسیدی اما کی به داد تو می رسه؟!
دستام از خشم می لرزید. حق رو به آرسام می دادم اما خونه ی اون ها هم نمی تونستم بمونم.
- من خودم می تونم از خودم محافظت کنم.
- آره، یک دختر تنها می تونه از خودش محافظت کنه!
اشاره ای به راهرو کرد و فریاد زد:
- بفرما برو. ولی بلایی سرتون اومد لطفاً نندازید گردن من.
- آرسام بس کن.
- چرا بس کنم بابا؟ حرف حساب حالیش نمی شه. انگار دارم واسش قصه ی شب می گم!
با عصبانیت به طرفم برگشت.
- ببین خانوم کوچولو جونت در خطره.
پرستاری از اتاق خارج شد و با اخمی نگاهشو به ما دوخت.
- چه خبره بیمارستان رو گذاشتید رو سرتون! مگه نمی دونید این جا بیمارستانه؟
پوفی کردم که من و آرسام با هم گفتیم:
- نمی گفتید هم می دونستیم بیمارستانه.
هر دو نگاهی به همدیگه کردیم که پرستار باز گفت:
- خوبه می دونید این جا بیمارستانه و اون رو گذاشتید رو سرتون!
@romangram_com