#آیه_پارت_84
خانوم فرهودی سرشو تکون داد و نگاهشو به شوهرش دوخت که با لبخندی نگاهمون می کرد.
- فرهاد گفتن کی پسرمو میارن توی بخش؟
- آرسام رفته بپرسه.
نگاهشو به من دوخت.
- دخترم تو هم برو دست هات رو بشور.
با تعجب به دستام نگاه کردم .حق با پدر آراسب بود. از جام بلند شدم. نگاه خیرشون رو احساس می کردم. با یادآوردی خوب بودن حال آراسب لبخندی روی لبم نشست. در رو پشت سرم بستم. دستمو زیر آب گرفتم. دستم از خون های آراسب پاک و پاک تر می شد.
نگاهی به خودم توی آینه کردم. رنگ سفیدم به زردی می زد. چشمام قرمز شده بود. مژه هام خیس خیس بود. مشتی آب به صورتم زدم. باز نگاهمو به آینه دوختم. گونه هام از گریه سرخ شده بود. آهی کشیدم و دست از نگاه کردن برداشتم و بیرون اومدم.
به طرف پدر و مادر آراسب رفتم. آقای فرهودی با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- گفتن چند ساعت دیگه می برنش بخش.
لبخندی زدم.
- انشاا... که حالشون بهتر بشه.
آقای فرهودی سرشو پدرانه تکون داد. به طرف خانوم فرهودی رفتم و کنارش نشستم.
- شما که حالتون خوبه؟
خانوم فرهودی لبخندی زد و نوازش گونه دستی به صورتم کشید و سرشو تکون داد که از جام بلند شدم. دیگه جای من اون جا نبود. آهی کشیدم و نگاهمو به در راهرویی که آراسب رو داخل اون برده بودند دوختم. کاش می دیدمش. آه دیگه ای کشیدم و به طرف پدر و مادرش برگشتم.
- با اجازتون من دیگه برم.
آقای فرهودی نگاهی به ساعت کرد و گفت:
- صبر کن به آرسام بگم برسونتت.
لبخندی زدم.
- نه ممنون. مزاحم آقا آرسام نمی شم.
- این حرفا چیه دخترم صبر کن به آرسام می گم.
- چیو به من بگید؟!
با صدای آرسام به عقب برگشتم که آقای فرهودی به آرسام گفت:
- خب شد اومدی. داشتم می گفتم که آیه خانم رو ببری خونشون دیر وقته دیگه.
آرسام نگاهی به من کرد.
- ولی ایشون نمی تونن جایی برن!
با تعجب نگاهش کردم. خواستم چیزی بگم که آقای فرهودی کارمو آسون کرد.
- چرا نمی تونه جایی بره؟
@romangram_com