#آیه_پارت_288

دست گرمی دستمو گرفت. نگاهم به طرف سقف بود و چیز دیگه ای نمی دیدم! صدای گرم آقا جون رو کنار گوشم شنیدم.
- آیه دخترم؟
چشمامو بستم که صورت پر از خون آراسب در نگاهم جون گرفت و روی تخت نشستم که از درد فریادی کشیدم. آقا جون با نگرانی نگاهم کرد. چقدر نگاهش مهربون شده بود! با دیدنش اشکم سرازیر شد که در آغوشم گرفت. آهی کشیدم و سرمو روی سینه اش پنهان کردم.
- آه، آقا جون. توی ب*غ*ل گرفتن شما برام رویا شده بود آقا جون.
محکم تر منو به خودش فشرد که از درد لبم رو به دندون گرفتم.
- می دونم، می دونم بی رحم بودم. می ترسیدم آیه! از این که تو هم بری می ترسیدم. برای همین بد بودم بدتر شدم.
- نه آقاجون هر چی بودی دوست داشتم.
خنده ای کردم و اون رو بو کشیدم که بوی آشنایی رو حس کنم. اما اون بوی آشنا نبود! از آقا جون فاصله گرفتم که با تعجب نگاهم کرد.
- آراسب؟
آقا جون سرشو زیر انداخت که قلبم فرو ریخت. صدای آراسب از بی حالی در گوشم پیچید «دوست نداشتم آخرین دیدارمون این طور باشه.»
- نه! آراسب من خوبه.
آقا جون سرش رو بالا گرفت و دستی به سرم کشید.
- هنوز چیزی معلوم نیست.
از تخت پایین اومدم و سوزن سرم رو از دستم خارج کردم. بی توجه به آقا جون که صدام می زد و سوزش قفسه ی سینه ام از اتاق خارج شدم. عزیز و سانیا رو نشسته پشت در دیدم! با دیدنم هر دوشون با تعجب بلند شدند که فریاد زدم:
- آراســــــب کجاست؟
خواستن به طرفم بیان که بلندتر فریاد زدم که سانیا دستمو گرفت.
- باشه آیه. آروم باش می ریم پیششون.
سانیا دستم رو گرفت و منو به آخر راهرو به طرف آی سی یو برد. با دیدن شیرین جون در اون حالت قلبم از تپیدن ایستاد. خواستم بیفتم که آقا جون زیر بازوم رو گرفت. نگاهی بهش کردم که لبخندی زد.
- بذار چیزهایی رو که می تونم جبران کنم.
شیرین جون با دیدن ما از جاش بلند شد و گریه ی سوزناکی سر داد.
- دیدی آیه! دیدی بچم داره می میره!
قطره اشکی از چشمام سرازیر شد.
- نه، نه. اون به من قول داده. اون نمی تونه تنهام بذاره.
آرسام با ناراحتی سرشو زیر انداخت که نگاهم به عمو افتاد که گوشه ای نشسته بود و به در خیره شده بود. آقا جون منو روی صندلی نشوند و خودش کنارم ایستاد. کتش رو روی شونه ام انداخت و گفت:
- توکلت به خدا باشه دخترم.
چقدر اون زمان ها محتاج همین کلمه از زبون آقا جون بودم. ولی حالا تنها با صدای اون به آرامش می رسیدم. با خارج شدن فرزام از اتاق بی توجه به دردم ایستادم که فرزام با تأسف سرشو تکون داد.
- متأسفم. ضربه ...

@romangram_com