#آیه_پارت_287

خنده ای کرد و سرشو تکون داد.
- اون میله ی گاز بود. با شلیک تو، عروسکت و همه ی ما می ریم اون دنیا.
با تعجب نگاهش کردم. با رسیدن بوی گاز به مشامم اسلحه رو به گوشه ای انداختم و دستی به سرم کشیدم سرگیجه ی بدی سراغم اومده بود به طرف در رفتم تا در رو باز کنم که با صدای جیغ آیه به عقب برگشتم. مهری رو دیدم که پاش رو روی سینه ی آیه گذاشته بود. خواستم به طرفش خیز بردارم که با زیر پایی که آرش به من زد سرم به صندلی خورد و به زمین افتادم.
- آراســـــب؟
صدای خنده ی مهری و آرش در اتاق پیچید. گرمی دست آیه رو روی سینه ام احساس می کردم. صداش در گوشم نیرویی رو در من ایجاد کرد.
- آراسب، چشماتو باز کن آراسب. جون آیه باز کن.
آروم چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم که برام اشک می ریخت. با دیدن آرش بالای سرش خواستم بلند شم که دردی یک طرف سرم پیچید. آرش اونو با موهاش بلند کرد که صدای فریاد آیه که از من می خواست کمکش کنم رو می شنیدم اما چشمام بسته شد. هنوز صداش رو می شنیدم که نامم رو صدا می زد. تمام نیروم رو جمع کردم و دستمو دراز کردم که دستم به میله ای که به سرم خورده بود رسید.
- انگار ضربه ات برای بی هوشی من زیاد قوی نبود سرگرد؟
هر دو خندیدند که خودم رو بلند کردم و محکم تر از آنچه که در توانم بود به سر آرش زدم که بی حرکت گوشه ای افتاد. مهری جیغی زد و عقب رفت. قدمی که به طرفش برداشتم که به دیوار خورد و میله ای که پست سرش بود وارد شکمش شد. با دیدنش در اون حال آیه جیغی زد که کنارش به زمین افتادم.
(آیه)
نگاهم رو از مهری که در اون حال بود گرفتم و به آراسب که کنارم افتاده بود دوختم. آراسب چشماش رو بسته بود و از گوشش خون می اومد. از ضربه های مهری و آرش جونی به تنم نمونده بود. به سختی خودم رو به طرفش کشیدم و نگاهم رو به آراسب که خونریزی داشت دوختم.
- آراسب؟
آراسب آروم چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد. ناتوانی رو توی چشماش می دیدم. لبخندی زد.
- دوست نداشتم آخرین دیدارمون این طور باشه.
قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد.
- تو قول جبران دادی آراسب!
آراسب نگاهم کرد و فوتی کرد که موهایی که روی چشمام ریخته بود عقب رفت.
- انگار لمس کردنت برای من همون آرزو می مونه.
به دلیل باز بودن گاز نفس کشیدن در اتاق سخت شده بود. آراسب بار دیگه چشم هاش رو بست.
- آراسب تنهام نذار.
- من همیشه توی قلبت می مونم آیه.
- نمی تونم نفس بکشم آراسب!
- هـــــیـــس کوچولوی من چشماتو ببند. هــــــیـــــس.
چشمام که تار می دید رو بستم که هم همه ای در اتاق پیچید و یکی جسم پر از دردم رو از روی زمین بلند کرد. دیگه صدای آراسب رو نشنیدم و آرامشی در من ایجاد شده بود.
****
با سوزشی که توی قفسه ی سینه ام پیچید با فریاد از خواب بیدار شدم.
- آراســـــــــــب!

@romangram_com