#آیه_پارت_286

- یک قدم به طرفش برداری یک تیر حروم اون ملاجت می کنم.
آرش در جاش ایستاد. مهری به دلیل درد از حال رفته بود و شهاب گوشه ای افتاده بود و پاش رو که خونریزی می کرد رو گرفته بود. نگاهی به آیه کردم که خشکش زده بود.
- آیه؟
آیه جوابی نداد و از ترس به خودش لرزید. با دیدن ترسش به خودم لعنت فرستادم که وارد این بازی شده بود.
- آیه عزیزم؟
باز هم جوابی نداد. نگاهی به آرش کردم که دنبال موقعیت بود که حواسم پرت بشه. ماشه رو به طرفش گرفتم.
- اسلحه ات رو با اسلحه اون آ*ش*غ*ا*ل، بنداز این طرف.
حرکتی به خودش داد که تیر دیگه ای به پای دیگه ی شهاب زدم. آرش سیخ ایستاد و نگاهم کرد.
- اینو زدم که برای من باهوش بازی در نیاری.
صدای ناله ی شهاب در اتاق پیچیده بود. تعجبم از این بود که چرا کسی وارد اتاق نمی شد! آرش اسلحه های خودشون رو به طرفم پرت کرد که به طرف آیه برگشتم.
- آیــــه؟
باز هم جوابی نداد. فریادی زدم که نگاهش رو به من دوخت. با دیدن نگاهش دلم به لرزه افتاد. لبخند بی جونی زدم و همون طور که حواسم به آرش بود بهش گفتم:
- آیه عزیزم می دونم ترسیدی. گلم حالا وقت ترس نیست تو باید بلند بشی کمکم کنی تا من این طنابی که به پام بسته شده رو باز کنم.
با تعجب نگاهم کرد که با صدای بلند رو به او گفتم:
- آیـــــــه بلند شو.
با صدای دادی که زدم به خودش اومد و از جاش بلند شد که با دیدن بالا تنه ی برهنش باز نشست با عصبانیت نگاهی به آرش کردم.
- حقته بزنم در جا بمیری.
هق هق گریه ی آیه قلبم رو به درد آورد. با ناراحتی نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
- جبران می کنم آیه. به مولا جبران می کنم. بلند شو گلم. اگه هم دستاشون برسن، بیرون رفتنمون سخت می شه.
- من نمی تونم آراسب.
- نگات نمی کنم. نمی ذارم این ع*و*ض*ی ها نگات کنن بلند شو.
نگاه خیره ام رو به چشمان آرش دوختم. هنوز در نگاهش نفرت بود. نفرتی که روزی در چشمان پدرش دیده بودم. وقتی جایگاهش رو به آتیش کشیده بودم. آیه آروم بلند شد و با هق هق گریه اش پایین پام نشست. وقتی به سختی طناب هایی که به پایم بسته بود رو باز کرد از جام بلند شدم و به طرف آرش خیز برداشتم و مشتی حواله لبش کردم.
- با همین لب ها داشتی بدن ...
نتونستم حرفم رو بزنم و مشت دیگه ای به صورتش زدم و اون رو کنار شهاب که از خون ریزی زیادی بیهوش شده بود انداختم و با ضربه ای که به گردنش زدم از حال رفت. برگشتم و خودمو به آیه که کنار دیوار مچاله شده بود رسوندم. موهاش رو از جلوی صورتش کنار زدم.
- آیه؟
حلقه ی دستاش رو باز کرد و منو در آغوش گرفت. اون رو سخت به خودم فشردم و ب*و*سه ای روی موهاش گذاشتم. با خیزی اونو از جاش بلند کردم و پیراهنم رو تنش کردم. اشک هاش رو پاک کردم که آهی از درد کشید. عصبی دستی بین موهام کشیدم که با ضربه ای که به سرم خورد برای لحظه ای سرم گیج رفت و به دیوار تکیه دادم. آیه با دیدن مهری جیغی کشیدکه مهری میله ای رو که به سرم زده بود رو به طرف آیه نشانه گرفت که با یک حرکت گرفتمش و اونو روی زمین انداختم. خواستم ماشه رو بکشم که با صدای آرش به طرفش برگشتم. آرش که از بینیش خون می اومد تکیه اش رو به دیوار داد.
- من به جای تو باشم سرگرد شلیک نمی کنم.

@romangram_com