#آیه_پارت_285
- به من دست نزن.
مهری با پشت دست به دهان آیه زد که با خشم نگاهش کردم. از جاش بلند شد و خودش رو به من رسوند و روی پام نشست و اشاره ای به آیه کرد.
- آخه این امل چی داره که این طور عاشقش شدی؟
آب دهنم رو توی صورتش ریختم که خندید.
- یک تار موشو به آ*ش*غ*ا*لی مثل تو عوض نمی کنم.
مهری خنده ی بلندی سرداد و خودش رو به من چسبوند.
- و اگه این فرشته ی کوچولوت دست کاری بشه چی؟
آیه با ترس نگاهش رو به من و مهری دوخت. با خشم نگاهم رو به مهری دوختم.
- تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
مهری خندید و اشاره ای به شهاب و آرش کرد. هر دو به آیه نزدیک شدن که خودم رو روی صندلی تکون دادم و فریاد کشیدم:
- اگه دستتون بهش بخوره زندتون نمی ذارم.
- آخه تو با دست های بسته چه غلطی می تونی بکنی؟
- باز کن دستامو تا نشونت بدم.
مهری ب*و*سه ای روی گونه ام زد و گفت:
- نه سرگرد جون، شما رو دست بسته عشقه.
- آراســــــــــــب!
با صدای جیغ آیه به طرفشون برگشتم و با دیدن شهاب که تیشرت آیه رو بیرون آورده بود فریاد زدم:
- شهاب ولش کن.
اون دو بی توجه به حرف من به کارشون ادامه می دادن. فریادی کشیدم:
- می کشمتون. شما که با اون دشمنی ندارین با من دارین پس ولش کنین.
آرش دستش رو روی شکم برهنه ی آیه گذاشت که صدای هق هقش در اتاق پیچید، چشمامو بستم و غریدم:
- نکنین بی وجدانا اگه می خواین ...
مهری کنار گوشم گفت:
- باز کن چشماتو. پرپر شدن فرشته ی کوچولوت رو ببین سرگرد.
آخرین طناب رو باز کردم و مهری رو که روی پام نشسته بود و به زمین انداختم و کلتی که پشت کمرش بود رو برداشتم و با سرعت اون رو به طرفش گرفتم و به بازوش شلیک کردم. با صدای شلیک و صدای فریاد مهری اون دو از روی آیه بلند شدن. کلت رو به طرف اون دو تا گرفتم و فریاد زدم:
- یالا بجنبید ازش فاصله بگیرید.
هر دوی اون ها با تعجب به مهری و من که با دست های باز کلت به دست بودم نگاه کردند. نگاهی به آیه کردم که خودش رو از ترس گوشه ای جمع کرده بود. عصبی شلیک دیگه ای به پای شهاب کردم که فریاد او نیز در اتاق پیچید. آرش خواست به طرف آیه خیز برداره که فریاد کشیدم:
@romangram_com