#آیه_پارت_284
- یک ماشین سریع برام بفرستین. چند تا مأمور کنار در خونه شون می خوام چند تا کنار شعبه ها. چند تا کنار در خونه ی خودم. این ها می خوان از راه دیگه ای وارد بشن ما هم وارد می شیم. از شعبه زدم بیرون و به شاگرد مغازه گفتم که حواسش به آقای اسفندیاری باشه و آب قندی براش ببره. با اخم های در هم از شعبه خارج شدم و به طرف خیابون رفتم که نرسیده به ماشین خودم، ماشینی کنارم ایستاد و شخصی من رو به داخل ون هل داد و با محلولی که جلوی بینیم گرفتند چشمام سنگین شد و چیزی نفهمیدم.
****
با آبی که توی صورتم ریخته شد چشمام رو باز کردم و دوباره بستم که با مشتی که به شکمم خورد اخمی کردم و سرمو بالا گرفتم و به او چشم دوختم. خنده ای کرد و گفت:
- سورپرایز دارم واست سرگرد.
با انگشت اشاره اش به گوشه ای از اتاق که در اون بودیم اشاره ای کرد و خندید. سرمو بر گردوندم که با دیدن آیه که گوشه ای افتاد بود خودم رو روی صندلی که بسته بودنم تکون دادم که با صدای خنده ی زنانه ای که به آیه نزدیک می شد نگاهم رو میخکوب زن کردم. زن به آیه نزدیک شد و موهای اونو گرفت و سرش را بالا گرفت. با دیدن صورت زخمیش با عصبانیت فریاد کشیدم.
- دست کثیفت رو ازش دور کن.
زن خنده ی بلندی سر داد که شهاب وارد اتاق شد و با دیدن من لبخندی زد.
- اِ، آرش مهمون داشتیم و تو به من نگفتی؟
آرش با خنده چشمکی به او زد و اشاره ای به همون زن که موهای آیه رو گرفته بود کرد.
- مهری گفت که سورپرایزت کنیم.
شهاب قدمی به طرف آیه برداشت.
- به خداوندی خدا شهاب اگه فقط یک انگشتت بهش بخوره روزگارت رو سیاه می کنم.
هر سه ی اون ها خندیدند که شهاب دستش رو به حالت تسلیم بالا برد.
- وای ترسیدم. با انگشت که نه ولی جور دیگه ای که می تونم بهش دست بزنم.
با این حرفش با پاش محکم به شکم آیه زد که آیه با فریادی چشماش رو باز کرد.
- ع*و*ض*ی اون مریضه.
مهری سیلی به گوش او زد و خندید.
- چه بهتر. مرگ عشقت جلو چشمات بهتره که.
آرش از کنارم گذشت و به طرف آیه رفت و کنارش نشست. آیه با تعجب نگاهش رو به آرش و مهری دوخت. حق رو بهش می دادم که اون قدر تعجب کنه. آرش رو در همون عکسی که اسکن کرده بودم شناخته بودم.
- آرش؟!
آرش دستشو به طرف صورتش دراز کرد که دست هام رو مشت کردم. آیه خودش رو کنار کشید که آرش لبخندی زد.
- چقدر سخته از همچین زیبایی گذشتن؟
دستی به گونه ی آیه کشید که باز فریاد زدم:
- دست کثیفت رو بهش نزن ع*و*ض*ی.
آرش که همون طور گونه اش رو نوازش می کرد سیلی به صورتش زد که دردش رو در قلبم احساس کردم. آیه اشکش روی گونه اش چکید و نگاهش رو به اون دو تا دوخت!
- چرا؟!
آرش کنارش تکیه داد و دستش رو گرفت که آیه دستش رو بیرون کشید و ازش فاصله گرفت.
@romangram_com