#آیه_پارت_283

- به من دست نزن ک*ث*ا*ف*ت.
فشار بیشتری به دستم داد که به زانو در اومدم.
- یک بار این دستت رو شکوندم، یک بار دیگه برام مثل آب خوردنه.
با تعجب نگاهش کردم که کنار پام نشست و همون پوزخند همیشگیش رو زد.
- تو جوجه فکلی می خوای منو نابود کنی؟ اونم تو!
نگاهم رو ازش گرفتم و به عزیز که روی زمین افتاده بود دوختم به طرفش رفتم که با کشیده شدن موهام چشمام رو بستم و مچ دست شهاب رو گرفتم. گلدونی که روی میز بود رو برداشتم و اون رو محکم به سرش زدم که فریادش در خونه پیچید. ازش فاصله گرفتم که چند نفری که همراهش بودن به طرفم اومدن که شهاب با دستش اون ها رو نگه داشت. با ترس به شهاب خیره شدم که یکی از دست هاش به سرش بود و به من نزدیک می شد. با مشتی که به صورتم زد روی زمین پرت شدم و سرم به جای تیزی خورد و گرمی خون رو روی صورتم احساس کردم. از پشت پرده ی تار نگاهی به عزیز کردم و چشمام رو بستم.
(آراسب)
کلافه منتظر پدر بزرگ آیه توی یکی از شعبه ها نشسته بودم و نگاهم رو به در دوخته بودم که آقای اسفندیاری با اخمی وارد شد. با وارد شدنش ایستادم. با دیدن من اخمی کرد.
- باز که تو این جایی؟
نفسم رو بیرون دادم و با لبخند همیشگیم سلام کردم. سلامم رو به آرومی جواب داد که عکس ها رو جلوش گذاشتم و شروع کردم به توضیح دادن.
- شهاب شیدایی، دست چپ تاجر بزرگ قاچاق اعضای بدن انسان و خرید و فروش دخترها به اون طرف آب.
عکس دیگه ای جلوش گذاشتم و اشاره ای به شهاب که در آغوش یکی از زن ها نشسته بود کردم. صورت پر از تعجب آقای اسفندیاری رو می دیدم. آهی کشیدم و ادامه دادم:
- این عکس یک ماه پیش توی یکی از شهرهای شمال گرفته شده.
نگاهم رو بهش دوختم و عکس های دیگرش رو جلوش گذاشتم.
- شما حق دارین چیزی ندونید! چون حتی پدر و مادر شهاب هم از این که پسرشون این کاره است اطلاعی ندارن. جون آیه در خطره، ما به خاطر این که آیه نامزد شهاب بود نقشه ای کشیدم و به آیه نزدیک شدیم. اما خود آیه هم خبر نداره شهاب این کاره است. شهاب خودش تنها نیست، افراد دیگه ای هم هستن و به خاطر من ممکنه به آیه صدمه برسونن تا به مقصدشون برسن.
آقای اسفندیاری از جاش بلند شد و دستی به ریشش کشید و مشتی به میزش زد.
- نه! من باور ندارم!
مطمئن بودم این حرف رو می زنه. یکی از پرونده هاییی که همراهم آورده بودم رو جلوش گذاشتم و گفتم:
- اگه آیه مال من نشه هیچ وقت اجازه نمی دم دست آدم کثیفی مثل شهاب بیفته.
سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به چشمام دوخت. تمام عشق و غرورم رو توی چشمام ریختم و به چشماش نگاه کردم.
- از دل خواستم آقای اسفندیاری. اجازه نمیدم حتی غم همخونش باشه.
همون طور به هم نگاه می کردیم که صدای موبایل آقای اسفندیاری ما رو به خودمون آورد. ازش فاصله گرفتم که موبایل خودم هم زنگ خورد. با دیدن شماره ی احسان رد پاسخ زدم که با صدای بلند آقای اسفندیاری به طرفش برگشتم. با دیدن صورت سرخش و دستی که روی قلبش گذاشته بود به او نزدیک شدم و اونو روی صندلیش نشوندم و لیوان آبی براش ریختم که باز احسان زنگ زد. خواستم رد پاسخ رو بزنم که با دیدن حالت آقای اسفندیاری دستام شل شد و نگاهش کردم.
- آیه!
آقای اسفندیاری جوابی نداد. رو به روش ایستادم و تکونش دادم.
- آقای اسفندیاری اتفاقی افتاده؟
- شـــها ...
اجازه ندادم حرفش رو ادامه بده و از جام بلند شدم و شماره ی احسان رو گرفتم. با خوردن یک بوق احسان جوابم رو داد قبل از اون که داد و بیداد کنه گفتم:

@romangram_com