#آیه_پارت_282

- طاقت ندارم یک آیه ی دیگه که جونم بهش وصله رو از دست بدم.
- عزیز من بدون اون می میرم.
- هــــیــــس، مگه نگفت که میاد؟ پس مطمئن باش میاد.
سرمو تکون دادم که پیشونیم رو ب*و*سید و اشاره ای به سینی غذا کرد.
- قول دادم که از امانتیش مواظبت کنم، پس بخور مادر.
چشمام رو ب*و*سید و از اتاق خارج شد. نگاهی به غذاها کردم و چند لقمه ای خوردم و از جام بلند شدم که سینی رو پایین ببرم. از اتاق خارج شدم که صدای آقا جون رو شنیدم که به عزیز می گفت:
- این پسره اومده بود دلیل مدرک آورده بود که شهاب پسر درستی نیست؟
لبخندی زدم. پیدام کرده بود! اومده بود برای اثبات عشقش.
- همه فهمیدن که این پسر خوب نیست جز شما!
- تا خودم مطمئن نشم نمی تونم حرفی بزنم.
- می ترسم رضا. می ترسم وقتی متوجه بشی که دخترم پرپر شده رفته.
صدایی از آقاجون شنیده نشد. باز هم صدای عزیز بود که سکوت سالن رو شکست.
- اگه ثابت بشه که این شهاب پسر خوبی نیست آیه رو میدی به ...
- نــــه.
نه رو اون قدر پر تحکم گفت که سرم رو به ستون تکیه دادم.
- اون پسر عقایدش با ما خیلی فرق می کنه.
صدای بلند عزیز من رو از جا پروند.
- بهونه ی بهتری نداشتی؟ به اون خدایی که می پرستم قسم می خورم اگه فقط آیه چیزیش بشه رضا هیچ وقت نمی بخشمت. یکی رو از دست دادم، پرپر شدنش رو دیدم تحمل دیدن این که دومی هم به خاطر غرورت بشکنه رو ندارم.
صدای قدم هایی رو شنیدم که به طرف در رفت و بعد از اون صدای بسته شدن در باعث شد از جام بلند شم و پایین برم. سینی رو روی میز گذاشتم و کنار پای عزیز زانو زدم. عزیز سرش رو بالا گرفت و نگاهم کرد. خنده ای کرد که خندیدم. هر دو تلخ خندیدیم. عزیز دستی به گونه ام کشید.
- دیدی گفتم که میاد!
چشمامو باز و بسته کردم و سرمو روی پاهاش گذاشتم.
- آره اومد.
عزیز دستی بین موهام کشید و نوازشش کرد. ب*و*سه ای روی گونه ام زد که در خونه باز شد و بعد از اون شهاب وارد خونه شد. با تعجب به شهاب که با چشمان به خون نشسته نگاهم می کرد چشم دوختم. عزیز با اخمی بلند شد و رو به او گفت:
- این جا چه غلطی می کنی؟
شهاب با قدم های بلند خودش رو به ما رسوند و با کنار رفتنش از جلوی در چند نفر دیگه هم وارد شدن که با چشمان گرد شده نگاهشون کردم. قدمی به عقب برداشتم که عزیز جلوی اون ها قرار گرفت ولی با تنه ای که شهاب به او زد عزیز به زمین افتاد. جیغ خفه ای کشیدم که شهاب خودش رو به من رسوند و موهام رو گرفت. جیغی از درد کشیدم که فریاد زد:
- باید از این بیشتر درد بکشی.
مشتی به سینه اش زدم که خنده ای کرد و مشتم رو بین دستاش گرفت و فشرد. جیغی کشیدم:

@romangram_com