#آیه_پارت_281
لرزش مردمک چشمش رو دیدم. لبخندی زدم که گوشه ی لبم به درد اومد. قدمی به طرف آقاجون برداشتم.
- آقاجون من آراسب رو که کنارم ایستاده رو دوست دارم.
آقاجون نگاهش رو از من گرفت و رو به عزیز گفت:
- ماه بانو بریم.
با تعجب به اقا جون نگاه کردم که عزیز دستم رو گرفت. خواست چیزی بگه که آراسب رو به رومون ایستاد و با لبخندی نگاهم کرد.
- آیه برو.
- آراسب!
- بزرگ تره. احترامش واجبه.
عزیز با صدای گرفته ای گفت:
- اما پسرم ...
آراسب سرش رو تکون داد و با لبخندی نگاهش رو به عزیز دوخت.
- عشق من امانته دست شما.
قطره اشکی از چشمام چکید که آراسب غمگین نگاهم کرد.
- برو. میام دنبالت می گردم و پیدات می کنم. عشقم رو به آقا جونت ثابت می کنم. بی اجازش حتی دست هم بهت نمی زنم.
هق هق گریه ام بالا رفت که دستی بین موهاش کشید و قدمی از من فاصله گرفت.
- منتظرم می مونی؟
- تا آخرین لحظه زندگیم چشم به راهت می مونم.
- من زندگیم رو مدیونتم آیه. بدون که میام تو رو مال خودم می کنم.
دستمو روی دهنم گذاشتم و چشمام رو بستم تا رفتنش رو نبینم. او باز هم رفته بود و قول اومدنش رو به من داده بود. حالا ساعت ها ازش دور بودم، کیلوترها ازش فاصله داشتم. تکیه ام رو از پنجره گرفتم و بازش کردم. هوای شمال هم با فصل زم*س*تون دلگیر شده بود و سرما سرتا سر اون جا رو پوشونده بود. با خوردن تقه ای به در عزیز وارد اتاق شد.
- تو که هنوز اون جا ایستادی؟
با لبخند غمگینی به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که مثل این دو سه روز سینی به دست وارد اتاق شده بود به امید این که لقمه ای بخورم. عزیز سینی رو روی میز گذاشت و نزدیکم اومد و دستی به گونه ام کشید.
- تو که این طور خودت رو می کشی مادر! باید یک چیزی بخور.
نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم.
- آقاجون راضی نشد؟
عزیز آهی کشید و به طرف در رفت که پوزخندی زدم.
- یعنی داستان من هم می شه مثل مامان آیه؟
عزیز از حرکت ایستاد و به طرفم برگشت. نزدیکم شد و سیلی به صورتم زد. بغضم ترکید و در آغوشم گرفت.
@romangram_com