#آیه_پارت_280

- نــــــــــــه.
آقا جون نگاهم کرد. نگاهی که پر از سرزنش بود. پر از روزگار تلخی که سعی در پنهون کردنش داشت.
- من عاشقم آقاجون. نمی تونم کنار مردی باشم که من رو برای چیزهای دیگه ای می خواد.
آقا جون قدمی نزدیک شد.
- خفه شو!
- نه نمی شم باید بگم، من عاشق کسی شدم که محبت رو به من یاد داد.
- آیه برای آخرین بار می گم برو وسایلت رو جمع کن.
فریادی از دل زدم و گفتم:
- عـــشــــق گ*ن*ا*ه نیست.
آقاجون دستش رو بالا برد خیره بهش نگاه کردم. ولی دستش فرود اومد و یک طرف صورتم رو سوزوند و صدای جیغ عزیز با فریاد پر از خشم آراسب در هم مخلوط شد. کنار پای آقاجون افتادم که عزیز خودش رو به من رساند و از روی زمین بلندم کرد. آراسب کنارم ایستاد و نگاهش رو به چشمام دوخت. با دیدنش در کت و شلوار خنده ای کردم.
- تا حالا خواستگاری این طوری دیده بودی؟
آراسب غمگین خندید و به طرف آقاجون که حالا با عصبانیت به ما نگاه می کرد چشم دوخت. نگاهم رو به شیرین جون دوختم که کنار عمو ایستاده بود و با ناراحتی نگاهم می کرد. لبخند بی جونی زدم که شهاب نزدیک اومد که آراسب دستش رو بالا برد.
- یک قدم دیگه جلو بیای جفت پاهاتو قلم می کنم.
آقای فرهودی با تعجب گفت:
- آراسب!
آراسب نگاه عصبیش رو از شهاب گرفت و به آقاجون دوخت که سرشو به زیر انداخته بود و تسبیحش رو بین انگشتاش می چرخوند. آراسب قدمی بهش نزدیک شد که آقاجون دستش رو جلو آورد و اجازه قدم برداشتن دیگه ای رو به آراسب نداد.
آقای فرهودی رو به آقا جون گفت:
- آقای اسفندیاری اجازه بدید من حرف بزنم.
آقا جون به طرف عمو برگشت.
- این دو تا جوون همدیگر رو دوست دارن.
آقاجون اشاره ای به شهاب کرد.
- این جوونی هم که می بینین نامزدشه.
- چرا از خود دخترم آیه نمی پرسین چی می خواد؟
آقاجون نگاهی به من کرد و گفت:
- اگه اینی که تو انتخاب کردی رو می خوای دیگه اسمی از ما نمی بری. اگه شهاب رو انتخاب می کنی که ...
با ناراحتی نگاهش کردم.
- باز می خواین تکرار کنین آقا جون؟

@romangram_com