#آیه_پارت_279

- من نمیام.
- آیه!
- نه عزیز. اگه حالا برم باید برای همیشه از عشقم خداحافظی کنم.
- آقاجونت رو چی کار می کنی؟
پشتم رو به عزیز کردم و به طرف حیاط به راه افتادم و گفتم:
- از عشقم دفاع می کنم. برای به دست آوردنش سعیم رو می کنم.
در حیاط رو باز کردم و به شهاب که به ماشین تکیه داده بود نگاه کردم. شهاب پوزخندی زد. نگاهمو ازش گرفتم و به آقا جون که تسبیح به دست زیر لب ذکر می خوند نگاه کردم. عزیز در چهارچوب در قرار گرفت که آقا جون سرش رو بالا گرفت و نگاهمون کرد.
- آماده اید؟
نگاهش رو از من گرفت و به عزیز دوخت که یک قدم جلو رفتم.
- من نمیام آقا جون.
آقا جون اخمی کرد و نگاهم کرد.
- ماه بانو لباس هاشو جمع کن بیار.
- آقاجون من که گفتم نمیام.
- می خوای نیای که باز بی آبرویی به بار بیاری؟
دلم از این حرف آقا جون گرفت. با ناراحتی نگاهش کردم.
- من همون آیه ام آقا جون! همون آیه ای که اجازه دادی درسش رو ادامه بده!
نعره ای که آقا جون کشید دست و پام رو لرزوند. از جیب کتش همون عکس هایی رو که شهاب گرفته بود رو در آورد و همه ی اون ها رو توی صورتم ریخت.
- نه نیستی! اگه بگم این عکس ها دروغه اون چیزی که خودم دیدم چی بود؟
نگاهی که به عکس هایی که زیر پام ریخته بود انداختم و سرمو بالا گرفتم و نالیدم:
- آقا جون نگام کن. من می تونم به شما دروغ بگم؟ من که از خون خودتم.
آقاجون دستی بین موهاش کشید و اشاره ای به شهاب کرد.
- اینو می بینی، این تو رو همین طور که هستی دوست داره.
قدمی به جلو برداشتم و همون طور که اشک می ریختم گفتم:
- آقاجون اونم من رو همین طور دوست داره.
- خــــفه شو آیه.
- چرا آقا جون؟ چرا خفه شم! بذارین برای اولین بارم که شده چیزی که توی دلم سنگینی می کنه رو بگم.
- برو وسایلت رو جمع کن بریم. آخر هفته عقدته.

@romangram_com