#آیه_پارت_278

لبخندی زد و بار دیگر دستی بین موهاش کشید. می دونستم کلافه بود.
- پس چرا آرسام نیومد؟
- من از دلتنگی می گم تو داری از آرسام می گی که چرا نیومده کمکت؟!
لبمو به دندون گرفتم و سرمو زیر انداختم.
- همین یک نفر که نبود. ماشین که ایستاد از اون طرف آرسام و بقیه چند نفر رو گرفتن. وقتی کلت رو به طرفت گرفت دیگه کنترلم رو از دست دادم.
با یاد آوری تیری که در دست فردین خورده بود به خودم لرزیدم.
- نمی ذارم کسی به کوچولوم آزار برسونه.
با خجالت سرمو بالا گرفتم و خیره به چشماش نگاه کردم. چقدر دلتنگش بودم. سه روز منو می دید اما من حتی نه صداش رو شنیده بودم و نه دیده بودمش.
- رنگ آبی بهت میاد.
لبخندی زدم که جواب لبخندم رو با لبخندی داد و دستش رو به طرف صورتم دراز کرد. عقب نکشیدم. نخواستم عقب بکشم شاید می خواستم مزه لمس کردنش رو بچشم. هر چی بود دوست نداشتم این بار عقب بکشم. دستش نزدیک تر می شد که از صورتم فاصله گرفت و چادرم رو در دستش گرفت و اون رو بو کرد. سانیا خنده ای کرد.
- خاک بر سرت! صورتش لطیفه نازیش می کردی.
آراسب خنده ای کرد و گفت:
- می ذارم برای روز مبادا. وقتی چشم های هیزی مثل تو به ما خیره نشده.
با صدای بوق ماشینی من و آراسب که هنوز چادرم در دستش بود با خنده به طرف ماشین برگشتیم. با دیدن شخصی که در ماشین بود خنده از روی لب هام ماسید. دیگه صدای آژیر پلیس رو نمی شنیدم. فقط نگاهم خیره به چشمان پر از خشم و مغرور آقاجون بود که نگاهمون می کرد. عزیز با دیدن آقا جون کنارم ایستاد و دست یخ زده ام رو در دست گرفت. نگاهم رو به شهاب که با پوزخندی به آراسب نگاه می کرد دوختم که صدای پر تحکم آقاجون ما رو از جا پروند.
- ســــوار شین.
آراسب چادرم رو رها کرد و لبخندی به روم زد. با نگرانی نگاهش کرد که چشماشو باز و بسته کرد. لبخندی زدم
- برو من میام.
- مواظب علی باش.
آراسب لبخندی زد و اشاره کرد که همراه عزیز سوار ماشین شم. به طرف ماشین رفتم و درش رو باز کردم. مکثی کردم و به طرفش برگشتم و گفتم:
- می جنگم آراسب برای خودمون.
عمیق با چشمای زیباش نگاهم کرد و گفت:
- کنارت می ایستم و باهات می جنگم.
هر دو لبخندی تقدیم هم کردیم و سرم رو زیر انداختم و سوار شدم. نفس های تند و پر از عصبانیت آقاجون هم نتونست اون غوغایی که در دلم برپا بود رو کم کنه. ماشین به حرکت در اومد و من با نگاهم اونو که دست در جیب ایستاده بود و نگاهم می کرد رو نگاه کردم. دستی براش تکون دادم، که عزیز دستمو در دست گرفت که لبخندی زدم.
- اومد؟
عزیز لبخندی زد و سرش رو تکون داد. نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم و خودم رو برای همه چیز آماده کردم. می دونستم کنارم می ایسته. می دونستم یکی هست که حامی منه.
****
روی مبل نشسته بودم و به عزیز که چمدون به دست ایستاده بود خیره شده بودم. عزیز با ناراحتی نگاهم می کرد و حرفی نمی زد. بعد از این که آقاجون ما رو به خونه رسونده بود دستور داده بود که ساک هامون رو ببندیم و به شمال برگردیم. از جام بلند شدم و رو به عزیز گفتم:

@romangram_com