#آیه_پارت_277

هر دو خنده ای کردیم که با پس گردنی که عزیز به هر دومون زد، آرسام خنده بلندی سر داد. همون طور که سرم رو می مالوندم از سالنی که در اون بودیم خارج شدیم. علی با شادی از دوستاش فاصله گرفت و به طرف ما اومد. عزیز همه ی ما رو کنار زد و علی رو در آغوش گرفت که صدای هر سه ی ما رو در آورد.
علی ابرویی بالا انداخت و گفت:
- حسودید دیگه!
عزیز خنده ای کرد که با هم به طرف ماشین رفتیم. با یاد آوری این که کیفم رو کنار صندلیم جا گذاشتم ایستادم.
- ای وای صبر کنین من کیفم رو یادم رفت.
بدون این که منتظر حرف بقیه بمونم به طرف سالن به راه افتادم. بعد از گشتن بین صندلی ها کیفم رو زیر یکی از اون ها پیدا کردم. کیف به دست از سالن خارج شدم و به طرف جایی که آرسام ماشین رو پارک کرده بود رفتم. با دیدنشون که کنار ماشین ایستاده بودند دستمو تکون دادم. خیابون خلوت خلوت بود و کسی به جز ما اون جا نبود. خواستم از روی جوی آب بپرم که چادرم زیر پام گیر کرد و به زمین افتادم. قفسه سینه ام تیر کشید و نفسم رو در سینه حبس کرد. با صدای توقف ماشین و فریاد بلند آرسام سرم رو بالا گرفتم که نگاهم به همون کفش های آشنا افتاد. باز هم صحنه ی تصادف در نگاهم جون گرفت. به زانو نشستم و نگاهم رو بالاتر بردم. خودش بود همون مردی که با همین نقاب بالای سرم ایستاد و پاشو روی قفسه ی سینه ام گذاشت. تند تند نفس نفس می زدم. از جام بلند شدم. پس آرسام کجا بود؟ چرا نمی اومد؟ لبخندی که مرد زد رعشه ای رو بر اندامم انداخت و به خودم لرزیدم. قدمی به عقب رفتم که کلت رو به طرفم گرفت.
- دوباره به هم رسیدیم کوچولو.
صداش آشنا بود آره می شناختمش، خودش بود. فردین، فردین ریاحی!
قطره اشکی از چشمام سرازیر شد که ماشه رو آماده برای شلیک کرد. صدای جیغ سانیا و عزیز و فریاد آرسام رو می شنیدم که می گفتند:
- آراسب.
با صدای شلیک چشمام رو باز کردم و نگاهم رو به خودم که سالم ایستاده بودم دوختم. به طرف فردین برگشتم که دیدم روی زمین افتاده بود و دستش رو محکم گرفته بود و از درد نعره می زد. صدای آژیر نیروی انتظامی با فریاد و جیغ مخلوط شده بود. زانوهام خم شد و نخورده به زمین دست قدرتمندی منو از فرود اومدن روی زمین گرفت. بوی تلخ شکلات در فضا پیچید و صداش کنار گوشم شنیده شد که گفت:
- بهت گفتم اگه دستی به طرفت دراز بشه اون رو می شکنم.
به طرفش برگشتم که منو کنار جدول گذاشت و خودش به طرف فردین رفت و مشتی به صورتش زد و نقاب رو از صورتش برداشت. با عصبانیت نگاهش رو به فردین دوخت.
- ع*و*ض*ی!
خواست مشتش رو نثار چهره اش کنه که با صدای عمو دستش توی هوا معلق موند.
- سرگرد!
آراسب، فردین رو به گوشه ای پرت کرد که چند سرباز با یونیفرم نزدیک شدن و اون رو بلند کردند. نگاهی به آراسب کردم. کنار پام نشست و نگاهش رو به نگاهم دوخت. با دیدن چشماش که همون درخشش رو داشت اشکام سرازیر شدن و روی گونه ام سر خوردند.
- ترسیدی؟
لبمو به دندون گرفتم و سرمو تکون دادم و نگاهم رو به جز جز صورتش دوختم.
- باید می گرفتمش برای همین نمی اومدم. اون ها می خواستن تنها گیرت بیارن. برای همین این نقشه رو کشیدم.
قطره ی دیگه ای اشک روی گونه ام سرازیر شد که اخمی کرد.
- می شه گریه نکنی آیه!
سرمو به علامت نه تکون دادم و لبخندی زدم.
- زبونت رو موش خورده خانوم کوچولو؟
- ته ریش بهت میاد.
آراسب با صدای بلند خندید و از جاش بلند شد و چشمکی به من زد و اشاره کرد که بلند شم. با بلند شدنم نگاهم به عزیز افتاد که از دور نگاهش رو به من و آراسب دوخته بود. با دیدن نگاهم لبخندی زد و سرش رو تکون داد. آراسب رو تایید کرده بود و همین برای من کافی بود. آراسب به طرفم برگشت و دستی بین موهاش کشید.
- می دونی چقدر سخته از دور ببینمت ولی نتونم بیام نزدیکت؟ سه روز دارم از خونه ب*غ*لی نگاهت می کنم اما بازم دلم آروم نمی گرفت.

@romangram_com