#آیه_پارت_276

- منم دلم تنگ شده بود دخترم.
دست به سینه با اخمی به اون دو چشم دوختم و جیغی از حرص کشیدم.
- شما دو تا عجله می کنین یا نه؟
سانیا و عزیز شانه ای بالا انداختن و منی که از حرص به اون دو تا نگاه می کردم رو تنها گذاشتن و بیرون رفتن. هم خنده ام گرفته بود هم از حرص لبمو می جوییدم. به طرف ماشین رفتم. باز هم آرسام بود که همراه ما اومده بود. با دیدن آرسام اخمی کردم.
- این اخم به جای سلامته؟
خنده ای کردم.
- آخیش تو یکی منو نفروختی آرسام.
نگاهی به سانیا کردم که شکلک مسخره ای برام در آورد و گفتم:
- عزیز و سانیا که منو فروختن.
این قدر با غیظ این حرف رو زده بودم که آرسام به خنده افتاد و در ماشین رو برام باز کرد.
- تو که خواهر گل خودمی.
خندیدم و سوار ماشین شدم. تا رسیدن به مقصد عزیز و سانیا به من که حسودی کرده بودم می خندیدن. نگاهم رو به اولیاهایی که اومده بودن دوختم. همیشه آرزو داشتم یک آبجی یا داداش کوچولو داشته باشم تا خودم برای گرفتن کارنامه یا برای جشنشون حضور داشته باشم. سانیا بازوم رو چسبید.
- الهــــــــــی قربون علی برم. وای حالا احساس بزرگی می کنم.
خنده ای کردم و اونو کنار زدم و کنار عزیز و آرسام نشستم.
- به چی می خندی آیه؟
همون طور که می خندیدم رو به آرسام گفتم:
- خانم تازه احساس بزرگی می کنه.
آرسام به خنده افتاد که سانیا مشتی به بازوم زد. با مشتش چراغ ها خاموش شد و اول از همه سرود ملی رو خوندن و شروع برنامه رو اعلام کردند. نگاهی به صندلی خالی کناریم کردم. آراسب کجایی؟ نگاهم خیره به صندلی خالی بود که سانیا من رو به زمان حال آورد.
- گفت که میاد. پس مطمئن باش میاد.
سرمو تکون دادم و بدون اون که حرفی بزنم نگاهم رو به سرودی که بچه ها می خوندن دوختم. با شروع نمایش سانیا جیغی کشید و آرسام دوربینش رو بیرون آورد. علی که روی سن قرار گرفت نگاهش رو به جایی که نشسته بودیم و خودش انتخاب کرده بود دوخت. خیسی چشماش و درخشش رو از دور دیدم. لبخندی زدم و لب هام به حالت زمزمه وار تکون دادم. موفق باشی. سرشو با لبخندی تکون داد و شروع به بازی نقشش کرد نقش پسر شیطونی که منو به یاد آراسب می انداخت و نبودنش رو بیشتر احساس می کردم. نفس عمیقی کشیدم که بوی تلخ شکلات به مشامم رسید. به کنارم نگاه کردم اما خبری از کسی نبود! برگشتم و به عقب نگاه کردم، باز هم کسی نبود!
- چیه! چی شده؟
با صدای سانیا به طرفش برگشتم و سرمو تکون دادم و لبخندی زدم.
- هیچی توهم زدم!
سانیا با خنده نگاهم کرد و باز به نمایش بچه ها خیره شد. بعد از نیم ساعتی که نمایش به پایان رسید همه براشون دست زدن و بعد از خوندن دکلمه و سرودی دیگه پایان برنامه رو اعلام کردند. آرسام از جاش بلند شد.
- آخ آخ، یاد دبیرستانم افتادم.
سانیا خنده ای کرد.
- صد سال پیش رو می گی دیگه؟

@romangram_com