#آیه_پارت_275
- خدا نکنه دختر زبونت رو گاز بگیر!
لبخندی زدم که عزیز با لبخند بدجنسی رو به من گفت:
- پس شناسنامه ات رنگی شده؟ وای قیافه ی آقاجونت با دیدن شناسنامه دیدنیه!
با آوردن اسم آقا جون با ناراحتی نگاهی به عزیز کردم.
- یعنی آقا جون قبول می کنه؟
عزیز نگاهم کرد و لبخند غمگینی زد.
- آقاجونت تصمیم داره آخر هفته تو رو به عقد شهاب در بیاره.
با چشمان گرد شده نگاهم رو به عزیز دوختم که همون لبخند رو تکرار کرد.
- ولی با این آیه ای که من می بینم می دونم نمی ذاره این عقد سر بگیره.
علی تقه ای به در زد و با صدای دلخوری گفت:
- من تنهایی حوصلم سر رفته تازه گشنمم شده.
نگاهی به در بسته کردم که عزیز بلند شد و به طرفش رفت. هنوز از خبر ناگهانی که عزیز به من داده بود در شوک بودم که عزیز به طرفم برگشت.
- ضعیف نباش آیه. مگه نمی گی براش می جنگم؟ پس حالا وقتشه که ثابت کنی عاشقی.
با این حرفش از اتاق خارج شد و من رو با افکارم تنها گذاشت. ایستادن جلوی آقا جون تنم رو می لرزوند. یعنی من توانایی این کار رو دارم؟ به طرف پنجره برگشتم و نگاهم رو به گل ها دوختم. برای آراسب باید بایستم. همون طور که بابا کنار مامان ایستاد و مامان کنار بابا. چشمامو بستم آراسب دیگه بسه، قلبم از دلتنگی به درد اومده. غم و غصه هام رو پشت لبخندی پنهان کردم و به جمع علی و عزیز پیوستم.
****
حاضر و آماده چادر رو روی سرم درست کردم و نگاهم رو به همون شال آبی که علی بهم داده بود دوختم. امروز سه روز بود که ندیده بودمش. دیگه مطمئن شده بودم که منو فراموش کرده. ولی هنوز ته دلم امیدی بود، امید این که هنوز فراموش نشدم. خسته از نگاه کردن خودم توی آینه از اتاق خارج شدم و عزیز رو صدا زدم.
- عزیز زود باشین دیگه. الان جشن شروع می شه. باید یک ساعت غرغرای علی رو بشنویم.
عزیز از آشپزخونه با اخمی خارج شد و نگاهم کرد.
- وا، کجا بچم غرغر می کنه؟
- آره دیگه نو که اومد به بازار ...
عزیز خنده ای کرد و چادرش رو که به چوب لباسی آویزون بود رو به سر کرد.
- قدیمی شدی دیگه مادر.
با زنگ در با عجله از ساختمون خارج شدم و همون طور که از دست عزیز غرغر می کردم در رو باز کردم که سانیا وارد حیاط شد و منو پس زد.
- عزیز جونم کجایی؟
با دهانی باز به سانیا نگاه کردم که به طرف عزیز رفت و اونو در آغوش گرفت!
- وای عزیز دلم برات تنگ شده بود.
عزیز گونه ی سانیا رو ب*و*سید.
@romangram_com