#آیه_پارت_274
- نمردم و به آرزوم رسیدم.
عزیز سرشو خم کرد و پیشانی علی رو ب*و*سید که داد آرسام به هوا رفت.
- عـــــزیــــز قبول نیست! منو ب*غ*ل نکردین به جاش علی رو هم ب*غ*ل کردین هم ب*و*سش کردین؟
عزیز دست به کمر ایستاد و رو به آرسام گفت:
- وا، خجالت هم خوب چیزیه مرد گنده، ب*و*س و ب*غ*ل می خواد؟
سانیا خنده ای کرد و گفت:
- ای فدات شم عزیز که خوب اومدی.
باز هم کل کل های اون دو تا بود که اون خونه رو شاد نگه داشته بود. بعد از رفتن اون ها عزیز به اتاقم اومد و علی برای استراحت به اتاق دیگه ای رفت. با وارد شدن عزیز به اتاق اشک توی چشماش جمع شد و نگاهش به عکس روی عسلی افتاد. به قاب عکس نزدیک شد و با انگشتش اون رو لمس کرد و لبخندی زد.
- پس اسمش آراسبه!
لبخندی زدم و تکیه ام رو به دیوار کنار پنجره دادم.
- آره، اسمش آراسبه.
عزیز خنده ای کرد و گفت:
- یعنی اسمش عین خودش عتیقه است؟
خنده ی بلندی سر دادم و دست به سینه ایستادم. عزیز روی تخت نشست و رو به من گفت:
- خب تعریف کن ببینم این کیه که خنده رو به لب های دخترم هدیه کرده. چطور آشنا شدین؟
دستمو روی ساعت گذاشتم و با لبخندی شروع کردم.
- از شناسنامه شروع شد ...
تمام داستان من و آراسب رو برای عزیز تعریف کردم. حتی این که خونه ی آراسب بودم. پلیس مخفی بودن آراسب و حتی اعتراف به عشقی که نسبت به من داشت. اون قدر گفتم و گفتم که متوجه اشکی که از چشمام سرازیر شده بود هم نشدم!
- خودم کنارش زدم عزیز. خودم دورش کردم.
عزیز بلند شد و منو در آغوش گرفت.
- اگه واقعاً عاشقه پس برمی گرده.
خنده ای میون گریه کردم که عزیز من رو از خودش جدا کرد و اشک هام رو پاک کرد.
- این همه اتفاق افتاده و تو حالا به من گفتی؟
- نمی تونستم بگم عزیز.
- یعنی جونت در خطره؟
آهی کشیدم و گفتم:
- این ها برام مهم نیست عزیز، مرگ دست خداست ممکنه همین حالا کنار شما بمیرم.
@romangram_com