#آیه_پارت_273
- هوی، چایی نخورده چرا خودت رو به من میندازی؟ من اصلاً همچین زنی نخواستم که اجازه نمیده حرف بزنم.
- خجالت بکش مثلاً سی و دو سالته.
آرسام با چشمان گرد شده نگاهش رو به سانیا دوخت که با خنده نگاهی به عزیز کردم که با صورت سرخ شده از خنده به اون دو تا نگاه می کرد.
- این دو تا رو سپردم به تو عزیز، خودت هواشون رو داشته باش که قتلی چیزی نکن.
عزیز سرش رو تکون داد و انگار که فیلم کمدی جلوش روشن بود کنار حوض روی تخت نشست و به اون دو تا که کل کل می کردن چشم دوخت. وارد ساختمون شدم و چادرم رو آویزون کردم و برای درست کردن چایی وارد آشپزخونه شدم. بعد از درست کردن چایی به حیاط رفتم و سینی رو به دست سانیا دادم که با خنده به عزیز نگاه می کرد.
- آیه باید آراسب رو بیاریم این جا. با عزیزت می ترکونن.
عزیز که می خندید نگاهمون کرد و گفت:
- آراسب کیه؟
چشمکی به عزیز زدم که از چشم آرسام دور نموند. عزیز خنده ای کرد و حرفش رو ادامه داد. سانیا کنارش نشست که به بهانه آوردن ظرف میوه وارد آشپزخونه شدم. تکیه ام رو به کابینت دادم و از دلتنگی نامش رو چند بار زیر لب تکرار کردم که شاید یک ذره از دلتنگیم کم بشه. دو نفس عمیق کشیدم و ظرف میوه به دست از آشپزخونه خارج شدم و به جمع پیوستم.
- بیا بشین دخترم. میوه نمی خوایم.
آرسام که از خنده خم شده بود سرش رو بلند کرد و گفت:
- تو این مامان بزرگت رو کجا قایم کرده بودی؟
- توی جیبم!
عزیز خنده ای کرد و برای تعویض لباسش وارد خونه شد که زنگ خونه به صدا در اومد. به طرف در رفتم و باز کردم که با دیدن صورت خسته ی علی کیفش رو از دستش گرفتم.
- خسته نباشی داداشی.
لبخند خسته ای زد و دستی به طرف موهاش که بلند شده بود برد و گفت:
- سلام آبجی. وای که خیلی خسته شدم.
از کنار در کنار رفتم که علی هم وارد شد. با دیدن سانیا و آرسام گل از گلش شکفت و رو به من گفت:
- آراسب هم اومده؟
لبخند غمگینی زدم و سرمو به علامت نه تکون دادم که چشمکی زد و گفت:
- قول داده پس حتماً میاد.
خنده ای کردم که از جاش پرید!
- چیه! جنی شدی علی؟
- عزیز اومده؟
خنده ای کردم و سرمو به علامت مثبت تکون دادم. علی چند بار تلفنی با عزیز صحبت کرده بود و از همون وقت ها این دو تا شیفته ی هم شده بودن. چشمان علی با شنیدن این خبر درخشید.
- ذوق مرگ نشی حالا!
علی خنده ای کرد که عزیز بین چهارچوب در قرار گرفت و با مهربانی نگاهی به علی کرد. اشاره ای به علی کردم که اون طرف رو نگاه کنه. علی با برگردوندن سرش با شادی چند قدمی به جلو رفت که عزیز خودش رو بهش رسوند و اونو در آغوش گرفت. می دونستم عزیز بخاطر شباهت زیاد علی به بابا این طور اونو در آغوش گرفته. شاید هم به خاطر همین بود که من این قدر به علی نزدیک شدم. قبلاً خیلی کم متوجه می شدم ولی حالا که بزرگ تر شده بود و قیافه اش مردونه تر، شباهتش به بابا بیشتر شده بود! عزیز با اشکی که از چشماش می ریخت گونه ی علی رو ب*و*سید که علی دستش رو جلو برد و اشک های عزیز رو پاک کرد.
@romangram_com