#آیه_پارت_272

عزیز دست سانیا رو گرفت و اونو در آغوش کشید و گونه اش رو ب*و*سید. از چشمان سانیا می خوندم که خیلی از عزیز خوشش اومده. عزیز همون طور که دست سانیا رو گرفته بود نگاهش رو به آرسام دوخت و بعد نگاهش رو به من دوخت که خنده ای کردم.
- بهترین داداش دنیا رو معرفی می کنم.
سانیا اخمی کرد.
- آدم فروش به من پسوند خواهری ندادی؟
هر چهار نفرمون خنده ای کردیم که آرسام قدمی جلو اومد و ابرویی برای سانیا بالا انداخت.
- حسودی نکن بچه.
عزیز با لبخندی نگاهشون کرد که رو به آرسام گفتم:
- عزیز جونم این هم آرسامه، نامزد سانیا.
سانیا و آرسام با تعجب نگاهم کردن که ریز ریز شروع به خندیدن کردم. عزیز گونه ی سانیا رو ب*و*سید و گفت:
- خوشبخت بشین. گونه ی خانومت رو می ب*و*سم که بعد اون از طرف من تو رو بب*و*سه.
آرسام نیشش تا آخرش باز شد. سانیا مثل لبو قرمز شده بود و سرش رو زیر انداخته بود. خنده ای کردم و رو به عزیز گفتم:
- پس آقا جون کجاست؟
عزیز به پشت سرش نگاه کرد که با دنبال کردن نگاهش آقا جون رو ایستاده کنار شهاب دیدم. لبخندی زدم. چقدر هم دلم برای چشمان مغرورش تنگ شده بود! قدمی به طرف اون ها برداشتم که نگاه هر دوشون به من دوخته شد. درخشش محبتی رو در چشمان آقا جون دیدم. اما فقط برای یک لحظه بود! همون یک لحظه هم برام ارزش زیادی داشت.
- زیارت قبول آقا جون.
آقا جون تسبیحش رو در دست چرخوند و دستی به ریش های یک دست سفیدش کشید.
- قبول حق باشه.
باز هم صداش مثل همیشه برای من خشک و تحکم آمیز بود. شهاب وسایل آقا جون و عزیز رو در دست گرفت که رو به شهاب و گفتم:
- لیاقتت همین حمالی کردنه!
پشتم رو بهش کردم. سنگینی نگاه پر از خشمش رو روی خودم احساس می کردم، اما بی توجه به اون خودم رو به عزیز و سانیا و آرسام که می خندیدن رسوندم.
- باز تو این پسره رو اذیت کردی، که خشم اژدها شده؟
خنده ای کردم.
- دیگه دیگه.
خنده ای کردیم و از فرودگاه خارج شدیم. آقا جون بدون حرفی سوار ماشین شهاب شد. اما عزیز سوار ماشین آرسام شد. به قول خودش من با یابوها سوار ماشین نمی شم. عزیز خیلی زود با سانیا و آرسام صمیمی شده بود و مثل دخترهای جوون برای اون ها می خندید و جک می گفت. با رسیدن به خونه آقا جون باز وارد خونه نشد و هتل رو به اون خونه ترجیح داد. دلیلش رو حالا می فهمیدم و دیگه کنجکاوی نمی کردم. با وارد شدنمون عزیز با چشمان اشک بار به اطراف خونه چشم دوخت و نفس عمیقی کشید و به طرفم برگشت.
- روح زندگی رو به این خونه برگردوندی.
لبخندی زدم و با بغضی که در گلوم بود سرمو تکون دادم. سانیا همون طور که با آرسام کل کل می کرد وارد خونه شد و رو به عزیز گفت:
- بین عزیز جون اول زندگی روی حرف من حرف می زنه! وای به حال ادامش.
آرسام اخمی کرد.

@romangram_com