#آیه_پارت_271

- خب شکل آدمیزاد.
سانیا مشتی به بازوم زد و به طرف آرسام که با خشمی به شهاب نگاه می کرد برگشت. با تعجب نگاهم رو به آرسام دوختم.
- این چرا میرغضب شده؟
لبخندی زدم و با مهربانی نگاهم رو به آرسام دوختم.
- داداشم غیرتی شده.
- اوه، اوه چه حرف ها این کارها از آرسام بعیده!
- دیوونه تو متوجه نشدی. ولی من متوجه شدم که وقتی با پسری حتی فامیل حرف می زنی اخم می کنه.
- جداً؟!
- واقعاً متوجه نشدی؟!
سانیا سرشو به علامت نه تکون داد که نگاهم رو بار دیگه به جمعیت دوختم.
- وقتی داری با احسان حرف می زنی یک دفعه از یک جایی پیداش می شه و احسان رو با خودش می بره.
سانیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد.
- راست می گی هـــــا!
نگاهی به آرسام کرد که حالا با لبخندی به او نگاه می کرد. سانیا با دیدن نگاهش لبخند شرمگینی زد و سرش رو به زیر انداخت.
- الهی، بچه ام غیرت داره.
خنده ی بلندی کردم و سرمو با تأسف براش تکون دادم. اومدن شهاب رو ندیده گرفته بودم و فقط با آرسام و سانیا صحبت می کردم که نگاهم به صورت تپل عزیز افتاد که در چند قدمیم ایستاده بود و با لبخندی نظاره گر ما بود. با دیدنش جا و مکان رو فراموش کردم و خودم رو در آغوشش انداختم.
- وای عزیز جونم!
عزیز رو با تمام وجودم به خودم فشردم و تنش را بو کشیدم. چقدر دلم برای آغوش گرم و مادرانه اش تنگ شده بود.
- حیا کن دختر، مردم دارن نگاهمون می کنن!
خنده ای کردم و گفتم:
- بذار نگاه کنن و چشماشون در بیاد. نمی تونم محبت مادر و دختری رو ببینن!
عزیز خنده ای کرد و کنار گوشم گفت:
- خوشحالم خنده ی واقعیت رو می بینم.
ازش فاصله گرفتم و نگاهم رو به صورت مهربون و تپلش دوختم.
- این رو باید ممنون کسی باشین که خنده رو به من هدیه داده.
عزیز خواست چیزی بگه که با صدای سرفه ی ساختگی سانیا به خودم اومدم و با خنده به طرفش برگشتم و دست سانیا رو در دستم گرفتم و رو به عزیز گفتم:
- معرفی می کنم. دوست عزیز و صمیمیم سانیا.

@romangram_com