#آیه_پارت_270
- این قدر شعار از عشق و پاکی میدی کدومشون رو داری هــــان؟
با پشت دستش محکم به سینه ام زد که سرمو زیر انداختم.
- یعنی تو همون آراسبی هستی که اگه یک روز نمی دیدیش دیوونه می شدی؟ عشق تو تا همین جا بود؟
حرفی نزدم و پشتم رو به اون ها کردم که آرسام شانه ام رو گرفت و من رو به طرف خودش برگردوند و نگاهم کرد.
- پشت نکن آراسب، جواب من رو بده.
سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم. لبخند تلخی زدم و گفتم:
- نامزد داره.
آرسام اخمی کرد و محکم تر به سینه ام زد که قدمی به عقب رفتم.
- آراسب نذار حرمت برادری رو کنار بذارم و با مشت و لگد به جونت بیفتم.
صداش رو بالا برد و گفت:
- مگه نمی دونستی؟ مگه نمی دونستی نامزد داره هـــــان؟ مگه تحقیق نکردی که بدونی کی هست کی نیست!
خودم رو روی صندلی انداختم و سرمو بین دستام گرفتم.
چرا می دونستم. از همه چیز آیه خبر داشتم. از لیوان آبی که می خورد هم خبر داشتم. اما باز هم با گفتن این جمله از زبون خودش حالم دگرگون شد. سرمو بالا گرفتم و نگاهم رو به آرسام و سانیار دوختم.
- چرا می دونستم. همه چیز رو می دونستم. اما می خواستم با خودم، با احساسم کنار بیام. می خواستم با حقیقت نبودنش کنار بیام. آیه خیلی پاکه آرسام. من آراسب فرهودی از این که دوستم نداشته باشه می ترسم. از این که فکر کنه عشقم، محبتم دروغ باشه می ترسم.
آرسام کنارم نشست و دستش رو روی شانه ام گذاشت.
- تو از دلت گفتی آراسب. نگاه منتظر اون چیز دیگه ای می گفت. از دوست داشتن می گفت.
سرمو بالا گرفتم و به آرسام چشم دوختم که سانیار اون طرفم نشست و به جایی خیره شد.
- اگه تو حالت اینه اون حالش بدتر از تو بود. تمام وقت نگاهم به اون بود. حتی با لبخندی هم که می زد توی فکر می رفت. مگه نمی گی عاشقی پس ثابت کن تا آخرش باهاش می مونی.
دستی بین موهای خیسم کشیدم و از جام بلند شدم. سنگینی نگاه هر دوی اون ها رو روی خودم احساس می کردم. به طرف ساختمون رفتم که سانیا رو کنار ستون دیدم که نگاهش به آسمون بود. خواستم بی توجه از کنارش بگذرم که صدام کرد. بدون اون که به طرفش برگردم ایستادم.
- از عشقت فرار نکن آراسب. با عشقت، به پاکیش صدمه ای نمی رسه با دوریت صدمه ای به اون می رسه که ممکنه جبرانش خیلی دیر بشه. می دونم با خودت می گی تو که لالایی بلدی چرا برای خودت نمی خونی، ولی تفاوت ما اینه که اون کنارم می مونه و می دونم منو می خواد. اما برای تو ممکنه بره و هیچ وقت نگاهت دوباره بهش نیفته و برای دیگری بشه.
از کنارم گذشت و وارد ساختمون شد. مکثی کرد و من هم وارد شدم. از پله ها بالا رفتم و بدون این که نگاهی به اتاقش بندازم وارد اتاقم شدم. با دیدن مقنعه ای که کنار تختم افتاده بود نزدیکش رفتم و اون رو در دستم گرفتم که بوی گل یاس به مشامم خورد. لبخندی زدم و اون رو به بینیم نزدیک تر کردم. خودمو روی تخت انداختم و همون طور که مقنعه اش رو در آغوش گرفته بودم به خودم فشردم و نگاهم رو به عکسش دوختم و آهی کشیدم که خنده ام گرفت.
- دلم بد جور هوا تو کرده آیه!
صدای خنده هاش در گوشم پیچید و صداش که می گفت: «ممنونم آراسب، ممنونم.» منم ممنونم آیه برای این که به من آرامشی دادی که تا حالا نداشتم. ممنونم که با بودنت کاملم می کنی.
(آیه)
چادرم رو روی سرم درست کردم و نگاهم رو به جمعیت حاضر در فرودگاه دوختم. ایستادن شخصی رو کنارم احساس کردم. نگاهی به کنارم کردم که با دیدن شهاب اخم هام در هم رفت. چقدر دوست داشتم حالا به جای او آراسب کنارم می ایستاد. آراسبی که دو روز بود ازش خبری نداشتم و ندیده بودمش. نگاهم رو ازش گرفتم و دست سانیا رو که کنارم ایستاده بود گرفتم. هنوز هم تنها نمی تونستم جایی برم برای همین سانیا و آرسام با من برای استقبال آقا جون و عزیز اومده بودن.
- حالا این عزیز و آقاجونت چه شکلی هستن؟
خنده ای کردم.
@romangram_com