#آیه_پارت_269

- کار من از آرومی گذشته!
لبخندی زد. لبخندی که شبیه به پوزخند بود. با نیم تنه ی برهنه کنارش ایستادم و به اتاقی که زمانی برای آیه بود خیره شدم.
- امشب نگاهش فقط برای دیدن تو، توی مهمونی می گشت.
نگاهش کردم که لبخندی زد.
- خودش توی مهمونی بود، اما روحش پیش تو بود.
به طرفم برگشت و نگاه پر از خشمش رو به چشمام دوخت.
- می دونستی امروز تولدشه؟
نگاهمو ازش گرفتم و به آب استخر دوختم.
- آره، می دونستم.
- پس چرا منتظر گذاشتیش؟
- کاری واسم پیش اومد نتونستم بیام.
سانیار خنده ای کرد و دست به سینه ایستاد و به طرف من برگشت.
- ازش استفاده کردی و رهاش کردی؟
دست هام رو مشت کردم و با اخمی به آب استخر خیره شدم.
- چرا به احساسش صدمه زدی، وقتی می دونستی قراره رهاش کنی؟
با خشم به طرفش برگشتم و خیره به چشماش نگاه کردم.
- به تو هیچ ربطی نداره.
پشتم رو به سانیار کردم و ازش فاصله گرفتم و لباس هام رو که روی زمین افتاده بود رو برداشتم که صدای خنده اش عصبی ترم کرد.
- حالا که تو استفادت رو کردی اجازه هست ما هم استفاده کنیم؟
لباس هام رو به گوشه ای پرت کردم و به طرفش خیز برداشتم و مشتی به دهانی که به پاکی عشقم توهین کرده بود زدم.
- آیه ی من پاکه.
یقه اش رو گرفتم و نگاهم رو در نگاهش دوختم.
- آیه ی من این قدر پاکه که می ترسم با عشق من کثیف بشه.
یقه اش رو رها کردم و اونو روی صندلی کنار استخر پرت کردم.
- فکر کثیفی درباره اش بکنی خودم می کشمت.
- اگه دوستش داری چرا کنار کشیدی؟
با تعجب به طرف آرسام برگشتم که تکیه اش رو به دیوار داده بود. تکیه اش رو از دیوار گرفت و به من نزدیک شد.

@romangram_com