#آیه_پارت_268
- من می دونستم اون روز عکس گرفتی!
اخمی کردم و نگاهم رو به همون عکسی که از آراسب نصب شده بود دوختم.
- خجالت نمی کشی عکس دختر مردم رو می گیری می ذاری توی اتاقت؟
با تقه ای که به در خورد از جا پریدم و با سرعت به طرف در رفتم و اون رو باز کردم. با دیدن سانیا نفس راحتی کشیدم.
- تو که منو کشتی!
سانیا خنده ای کرد و از بالای شانه ام نگاهی به اتاق کرد.
- با موبایل صحبت می کردی؟
- نه، چطور!
- آخه داشتی با یکی صحبت می کردی؟
- آهــــــان، اون چیزه ...
صدای آرسام اجازه نداد حرفم رو کامل بزنم.
- آیه، سانیا بیاین کادوی منو باز کنین دیگه!
سانیا خنده ای کرد و بدون این که منتظر کامل شدن حرفم بمونه دستم رو کشید و با خودش به پایین برد. اولین بار برای کامل نشدن حرفم خوشحال شده بودم. آرسام با دیدن من سوتی کشید که همه نگاه ها به طرفم برگشت. احسان که در حال چایی خوردن بود با دیدنم چایی رو روی خودش ریخت.
- وای مامان سوخــــــتم!
با این حرفش همه با صدای بلند شروع به خندیدن کردند. سانیار به پشتش زد و با خنده گفت:
- مامور جماعت هیز بازی در بیاره همینه دیگه!
احسان لبش رو به دندون گرفت و همون طور که خودش رو تکون می داد سرش رو به زیر انداخت. آرسام خنده ی بلندی کرد و رو به احسان گفت:
- الهی، بچه ام خجالتیه!
خدارو شکر فهمیدی که بهت می خوره بچه هایی اندازه احسان داشته باشی!
احسان خنده ای کرد که آرسام با اخمی نگاهش رو به سانیا دوخت. شیرین جون نزدیکم اومد و گونه ام رو ب*و*سید.
- خوشگل شدی عزیزم.
نگاهی به علی کردم که با خنده نگاهش به آرسام و سانیا بود که با چشم به هم خط و نشون می کشیدن. با باز کردن کادوها از همه تشکر کردم و بعد از شام احسان ما رو به خونه رسوند. دیگه از احسان نمی ترسیدم او هم یکی بود مثل آرسام. شوخ و با محبت برادرانه. روی تختم نشستم و از پنجره به بیرون چشم دوختم. مهری به دلیل حال ناخوش مادر آرش باز به شمال رفته بود. تنها کسی که خیلی جاش خالی بود آراسب بود. این تنبیهی که برام در نظر گرفته بود تنبیه بدی بود! هیچ کس از نبود آراسب حرفی نزده بود! روی تخت دراز کشیدم. عکس مامان و بابا رو به سینه ام چسبوندم و به خواب رفتم.
****
(آراسب)
با خستگی از ماشین پیاده شدم و به جای راه ساختمون راه استخر رو در پیش گرفتم . لباس هام رو یکی یکی از تنم خارج کردم و با شلوار خودم رو به آب زدم. آب سرد استخر تن آتش گرفته ام رو به آرامش رسوند. صدای سرد آیه هر بار در سرم تکرار می شد. «نامزدم.» سرمو در آب فرو بردم. صورت معصومش با لبخند مهربونی که روی لباش بود در نگاهم جون گرفت. با کم آوردن نفس بالا اومدم و خودم رو از آب بیرون کشیدم.
- آروم شدی؟
صدای سانیار رو شنیدم و بهش نگاه کردم. خیره به آب استخر بود. پوزخندی زدم و موهای خیسم رو که جلوی چشمام قرار گرفته بود رو عقب زدم.
@romangram_com