#آیه_پارت_267

- چیه حسودیت می شه؟ خودم نازت رو می کشم.
سانیا با چشمان گرد شده نگاهی به آرسام که وارد ساختمون می شد کرد. عمو خنده ای کرد و ما رو به داخل ساختمون راهنمایی کرد. با وارد شدنم موجی از گرما به صورتم خورد و صدای تولدت مبارک من رو به اوج شادی برد. قدمی به جلو برداشتم و با لبخندی نگاهی به جمع حاضر کردم. احسان، سانیار، آرسام، حتی علی هم اون جا بود! نگاهم دنبال شخصی می گشت که اون جا نبود! حضورش رو احساس نمی کردم! به کیکی که شمع شماره ی بیست روش بود چشم دوختم. ناخودآگاه قطره اشکی ازچشمام سر خورد و تشکر آمیز نگاهم رو به آرسام که کیک به دست داشت دوختم و با تکون لب هام تشکری ازش کردم. شیرین جون من رو روی مبل نشوند و کیک رو روی میز رو به روم گذاشت و گونه ام رو ب*و*سید.
- شمع ها رو فوت کن عزیزم.
لبخند غمگینی زدم و سرم رو تکون دادم. به زانو کنار میز نشستم و نگاهم رو به شمع ها دوختم.
احسان گفت:
- آرزو یادت نره.
خنده ای کردم که همه به خنده افتادن. نگاهی به جمع کردم. این تولدم از بقیه ی تولدهام یک دنیا تفاوت داشت! تولدهای قبل نامی به اسم خانواده رو نمی شناختم، اما حالا یک پدری بود که مهربانانه نگاهم می کرد. مادری که لبخندش رو هدیه می کرد و برادرهایی که برای شادیم می خندید و خواهری که دلسوزم بود. چشمامو بستم، ولی عشقی که این همه چیز رو به من داد و خودش رو از من گرفت این جا نبود! آرزویی کردم و شمع هارو فوت کردم. صدای کف زدن های جمع در گوشم پیچید . آرام چشمام رو باز کردم که قطره اشک مزاحم از گونه ام سر خورد و به پایین چکید. همه دورم رو گرفتن و باز تبریک گفتن. به طرف علی رفتم و موهاش رو به هم ریختم که خندید و ازکنار دستش کادویی برام در آورد. با لبخند شادی کادوش رو گرفتم.
- شرمنده که ارزش نداره اما دوست داشتم برات بگیرم.
اخمی کردم.
- این هدیه برای من با ارزش ترین هدیه است.
علی لبخندی زد. لبخندی که تشکر رو در اون می دیدم. دست بردم و کادوش رو باز کردم که با دیدن شال زیبای آبی که در اون بود به سلیقه اش آفرین گفتم.
سانیا با شادی گفت:
- وای چه خوشگله! خاله شیرین خوشگل نیست؟
شیرین جون نگاهی به شال در دستم کرد و حرف سانیا رو تصدیق کرد.
- دیدی علی آقا همه مشتاقن ببینن بهم میاد یا نه؟
سانیا دستی زد و نزدیکم اومد.
- بیا برو اتاق آراسب بپوشش و بیا.
سرمو بالا گرفتم و نگاهمو به سانیا دوختم که چشمکی زد و کنار گوشم گفت:
- حالا که خودش نیست تو برو تا احساسش کنی و نبودش رو از یاد ببری. کاری که من همیشه توی اتاق آرسام می کنم.
خنده ای کردم و با شادی نگاهش کردم.
آرسام گفت:
- در گوشی ممنوع!
سانیا اخمی کرد.
- آخه تو فضول مایی؟
سانیا به طرف پله ها هلم داد و خودش برای کل کل با آرسام دست علی رو گرفت و به طرف بقیه رفت. با قدم های لرزون از پله ها بالا رفتم و نگاهی به اون چهار اتاق انداختم. با یاد آوری اولین باری که آراسب من رو به این جا آورده بود لبخندی روی لبم نشست و با قدم های نا آروم به طرف اتاقش رفتم و با انگشت دستگیرش رو لمس کردم و با یک نفس عمیق وارد اتاقش شدم. نفس عمیق دیگه ای کشیدم که با خوردن بوی تلخ شکلات اشک از گوشه ی چشمم سر خورد. دوست داشتم چشمام رو باز کنم و اون رو به روم ایستاده باشه. اما با باز شدن چشمام و دیدن جای خالیش لبخند تلخی زدم. در اتاق رو بستم و قدم هام رو به آینه ی قدی که توی اتاقش بود پیش بردم. با دیدن عکسی که به دیوار چسپیده بود لبخندی زدم و مقنعه ام رو از سر خارج کردم.
- تو که این قدر بچه نبودی آراسب! قرار بود تنهام نذاری، همیشه کنارم باشی! حامیم باشی! پس چی شد؟ چرا کنار کشیدی؟ این بود جنگیدنت؟!
آهی کشیدم و شال علی رو روی سرم درست کردم. دیوونه شده بودم و با عکس آراسب صحبت می کردم! با دیدن خودم در آینه لبخندی زدم. رنگ آبی بهم می اومد! صورت شرقی و سفیدم رو نورانی کرده بود. نگاهم به خودم در آینه بود که چشمم به عکسی که کنار تخت آراسب گذاشته شده بود افتاد. برگشتم و با تعجب به عکسم نگاه کردم. با دیدن عکس تعجبم به لبخندی تبدیل شد و به اون نزدیک شدم.

@romangram_com