#آیه_پارت_266

با حرفی که زده بود قانع نشده بودم. اگه میاد چرا زودتر نمیاد! من اشتباه کردم، منکرش نیستم. اما اون نباید پشت کنه و بره. شاید خودخواهی باشه اما من خیلی حرف ها دارم. خیلی چیزهاست که باید بهش بگم. با بسته شدن در ماشین به خودم اومدم. کی توی ماشین نشسته بودم! دستی به ساعتش که دور مچ دستم بود کشید و زمزمه وار گفتم:
- کجایی آراسب؟ یعنی عشقت همین بود! تو که گفتی می جنگی! برای عشقت می جنگی! پس چی شد اون حرف هایی که می زدی؟
با ناراحتی نگاهم رو از ساعت گرفتم و به بیرون چشم دوختم. با دیدن این که به جای راه شرکت راه دیگه ای می ریم به طرف آرسام برگشتم.
- آرسام شرکت نمی ریم؟
آرسام از آینه نگاهم کرد و لبخندی زد. یک لبخندی که احساس کردم غمی در اون پنهان شده!
- دیگه لازم نیست توی شرکت کار کنی.
با تعجب نگاهش کردم که جواب نگاه پر از سوالم رو داد.
- بابا و آراسب تصمیم گرفتن که دیگه لازم نیست تو توی شرکت باشی.
سرمو بی حال تکون دادم و به بیرون چشم دوختم. نقشه هاشون تموم شده بود. برای همین آیه هم تموم شده بود. کی واسش مهم بود که دل من چی می خواد. نفسم رو به بیرون فوت کردم و در دل نالیدم. آراسب این طور نبود! من می دونم چیزی شده! آراسب قول داده بود تنهام نذاره! با تقه ای که به شیشه ی ماشین خورد از افکارم خارج شدم و نگاهم رو به شیرین جون که با لبخندی نگاهم می کرد دوختم.
- پیاده نمی شی دخترم؟
حالا تنها چیزی که نیاز داشتم یک آغوش امن و مادرانه بود که به روحم تسکین بده. بدون حرفی از ماشین پیاده شدم که آغوشش رو برام باز کرد. قدمی بهش نزدیک شدم و خودم رو در آغوشش انداختم.
- دلم واستون تنگ شده بود شیرین جون.
شیرین جون محکم تر من رو به خودش فشرد و با صدایی که بغض در اون پیدا بود گفت:
- من هم دلم واست تنگ شده بود دخترم.
دخترم رو اون قدر شیرین گفته بود که شیرینیش رو در دهنم احساس کردم.
- بابا یخ زدیم بریم تو!
با صدای آرسام با لبخندی از هم فاصله گرفتیم که با مشتی که سانیا به بازوی او زد خنده رو مهمون لب هامون کرد.
- می پری وسط ابراز احساسات مادر و دختر؟ همینه زن نداری دیگه!
- ســـــانیا!
سانیا شانه ای بالا انداخت و از کنارش گذشت. آرسام نگاهش رو به پدرش که کنار پله ها ایستاده بود دوخت. عمو با دیدن نگاه آرسام سرشو با تأسف تکون داد و نگاهش رو به من دوخت. با لبخندی نگاهش کردم و دست در دست شیرین جون به او نزدیک شدم. عمو لبخندی زد.
- دلمون تنگ شده بود واست دخترم.
خنده ای کردم و رو بهش گفتم:
- عمو سه روز بیشتر نیست که من رفتم هــــا!
عمو خنده ای کرد و دستشو دور شانه ی شیرین جون انداخت.
- جداً سه روزه؟! پس من چرا فکر کردم چند ساله!
هر سه خنده ای کردیم که سانیا رو به عمو کرد و گفت:
- شوهرخاله جون این قدر هندونه زیر ب*غ*ل این نذارین.

@romangram_com