#آیه_پارت_265
- خانم ها شما نمی خواین نظر بدین؟
نگاهی به سانیا کردم که سیخ ایستاده بود و فقط به سانیار نگاه می کرد! با آرنجم به بازوش زدم که به خودش اومد.
- دختر یک چیزی بگو!
سانیا که تازه به خودش اومده بود با اخم های در هم نگاهش رو به سانیار دوخت.
- استاد شما که امروز با ما کلاس ندارین!
- جداً!
هر دوی ما سرمون رو تکون دادیم. سانیار خنده ای کرد و به طرف میزش رفت و به اون تکیه داد.
- امروز آقای احمدی نمی تونن بیان سر کلاس شما. کلاس من رو گرفتن و من هم کلاس شما رو گرفتم.
یکی از پسرها بلند شد و رو به سانیار گفت:
- استاد تو رو خدا وقتی امروز کلاس شما رو نداریم پس آمادگیشو هم نداریم.
سانیار خنده ای کرد که کلاس نیز با او شروع به خندیدن کرد. سانیا نگاهی به من کرد و لبخندی زد.
- سانیا وای به حالت از من مایه بذ ...
اما سانیا بی توجه به حرف من رو کرد به سانیار رو گفت:
- استاد این دفعه رو به خاطر تولد خانم اسفندیاری کوتاه بیاین.
کلاس ساکت شد. اول نگاهشون رو به من و بعد به سانیار که با لبخندی نگاهم می کرد دوختن. لبمو به دندون گرفتم. نگاهی به سانیا کردم که قدمی به عقب رفت. می دونست اگه تنها گیرش بیارم زنده اش نمی ذارم. نگاهم رو به سانیار دوختم که ورقه ها رو روی میز گذاشته بود و دست در جیب به ما نگاه می کرد.
سانیا ادامه داد:
- استاد کوتاه بیاین دیگه.
سانیار دستی بین موهاش کشید.
- فقط بخاطر تولد خانم اسفندیاری، این امتحان گرفته نمیشه. این رو هم به عنوان هدیه تقدیمشون می کنم.
همه با دست و هورایی که می کشیدن، برگشتن و تبریکی به من گفتند. مهرداد از دور نگاهم می کرد اما حرفی نمی زد! موبایلم رو از جیب مانتوم بیرون آوردم و نگاهی به مانیتورش کردم. با دیدن پیامی که برام اومده بود با خوشحالی اون رو باز کردم. با دیدن پیامی که از ایرانسل اومده بود اخم هام در هم رفت.
- چیه! چرا این قدر اخم کردی؟
سرمو بالا گرفتم و موبایلم رو توی جیبم گذاشتم و سرمو برای سانیا تکون دادم.
- چیزی نیست.
بعد از پایان کلاس همه باز تبریک گفتن و از کلاس خارج شدند. با بی صبری منتظر زنگ کلاس بعدی بودم که تموم بشه و بتونم ببینمش. اما این خواسته ام با دیدن آرسام که به ماشینش تکیه داده بود به آهی تبدیل شد و به هوا رفت. نزدیک ماشین رسیده بودم که نگاهم به اون طرف خیابون به همون ماشین آشنا افتاد! هنوز قدم دیگه ای برنداشته بودم که احساس کردم کسی صدام می زنه و من بی توجه به صدا کردن ها جلو می رفتم و به ماشین چشم دوخته بودم. با دستی که بازوم رو گرفت نگاهم رو از ماشین گرفتم و به سانیا که بازوم رو گرفته بود دوختم.
- سانیا آراسب کجاست؟
چیز دیگه ای نتونستم بگم. اون قدر دلتنگش بودم که می خواستم ببینمش. دیگه برام مهم نبود که سانیا ممکنه چه فکری در باره ی من بکنه. سانیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و بعد از لحظه ای که حرف هام رو هضم کرد لبخندی زد.
- میاد.
@romangram_com