#آیه_پارت_264

لبخندی زدم.
- احساس این که باز متولد شدم.
- ای جانم. حالا کلی هدیه گیرت میاد. از حالا گفته باشم که تقسیم می کنیم.
خنده ای کردم.
- تولد منه یا تو؟
- تولد هر دوی ما.
با وارد شدنمون به کلاس حرفمون رو ادامه ندادیم. سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم! سرمو بالا گرفتم که نگاهم به مهرداد افتاد. با دیدن نگاهم سرشو برگردوند! سرمو زیر انداختم و سرجای همیشگیم نشستم. با نشستن ما سانیار ورقه به دست وارد کلاس شد و رو به ما گفت:
- سلام بچه ها.
همه با تعجب نگاهشون رو به سانیار دوختن که وسط کلاس ایستاده بود! نگاهی به سانیا کردم که جریان چیه؟ سانیا شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم والا؟!
سرمو باز به طرف سانیار بر گردوندم که شروع به حرف زدن کرد.
- می دونم همتون تعجب کردین که چرا من این جام!
لبخندی دندون نمایی زد و ورقه هایی که توی دستش بود رو تکون داد.
- کوییز دارم واستون.
سر و صدای بچه ها بالا رفت. هرکس چیزی می گفت، اما خود سانیار با لبخندی فقط به اون ها نگاه می کرد.
- ای مارمولک! نگاه داره با این لبخندش حرصم رو در میاره.
خنده ی ریزی کردم و رو به سانیا گفتم:
- خب ازش بپرس زنگ کلاس اون نیست که می خواد کوییز بگیره؟
سانیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و نیشگونی از پام گرفت که اخمی کردم.
- مگه مریضی دختر؟
- راست می گی هــــــا!
- این که مریضی؟
اخمی کرد.
- آیه دلت از این نیشگونا می خواد؟! منظورم اینه که این زنگ با سانیار کلاس نداریم!
ابرویی برایش بالا انداختم و لبخند پهنی زدم.
- ببند اون نیشتو.
خنده ای کردم که با صدای سانیار هر دو از جا پریدیم. نگاهمون رو به سانیار دوختیم.

@romangram_com