#آیه_پارت_263
خنده ی بلندی سر دادم و ب*و*س دیگه ای روی گونه اش گذاشتم که جیغش به هوا رفت و آرش از آشپزخونه خارج شد.
- چی شد؟ وقتشه بریم دکتر؟
علی و من با این حرف آرش بلندتر خندیدم. مهری اخمی کرد.
- آرش خودت رو زدی به خنگی عزیزم؟ کی توی سه ماه درد زایمانش شروع می شه؟!
همون طور که با خنده به طرف دستشویی می رفتم تا دست و صورتم رو بشورم گفتم:
- حق داره. آخه از توی اعجوبه همچین چیزایی بعید نیست!
با خیزی که مهری به طرفم برداشت پریدم توی دستشویی. مشت هایی که به در می زد پشت خنده های علی و آرش پنهان شد. دست و صورت شسته و آماده از دستشویی خارج شدم. نگاهی به ساعت کردم و به خودم اومدم و سریع به اتاق رفتم. بعد از آماده شدن، نگاهی به موبایلم انداختم که شاید پیامی از آراسب اومده باشه. اما باز هم خبری از آراسب نبود؟ آهی کشیدم و از اتاق زدم بیرون که مهری با لقمه ای جلوم ایستاد.
- بیا اینو بگیر. برو که ماشین منتظرت ایستاده.
لقمه رو گرفتم و خواستم گونه اش رو بب*و*سم که فاصله گرفت. خنده ای کردم که خودش گونه ام رو ب*و*سید. بعد از خداحافظی از همه، برای دیدنش با شادی از خونه خارج شدم، ولی با خارج شدنم با دیدن آرسام به جای او غم بزرگی دلم رو گرفت. نکنه آراسب کنار کشیده باشه؟! با ترس این که آراسب کنار کشیده باشه قدمی به جلو برداشتم و به ماشین نگاه کردم اما کسی جز سانیا داخل ماشین نبود! سانیا از ماشین پیاده شد و منو در آغوش گرفت.
- تولدت مبارک گل من.
لبخندی بی جونی زدم و به طرف آرسام برگشتم. آرسام لبخندی زد.
- باشه بابا، تولدت مبارک.
- مرسی.
- شیرین جون و عمو گفتن حضوری تبریک می گن.
- خودم امروز یک سر میرم پیششون.
سانیا لبخندی زد و هر سه سوار شدیم. بهونه می خواستم، برای دیدنش، حالا که اون نیومده خودم می رم پیشش که حقیقت رو بگم. همون طور که اون گفته بود، من هم باید اعتراف می کردم. با دلگرمی که به قلبم داده بودم لبخندی روی لبم نشست.
- آراسب کاری داشت برای همین نتونست بیاد. من هم افتخار دادم که بیام شما دوتا رو برسونم.
سانیا اخمی کرد و مشتی به بازوی آرسام زد.
- بدبخت ما به تو افتخار دادیم اومدیم تو ماشینت.
- جداً! پس چرا من متوجه نشدم؟
- چون تا حالا این افتخار نصیبت نشده آقا آرسام.
سانیا خنده ای کرد و آرسام با لبخندی نظاره گرش شد. عشق رو به خوبی می تونستم توی چشمان آرسام ببینم. یعنی روزی می شد من و آراسب هم این طور باشیم؟ لبخندی زدم و از پنجره به بیرون خیره شدم. ساعتش رو لمس کردم و چشمام رو بستم. یعنی ندیدنش این قدر دلتنگی داره! یعنی اون هم دلتنگمه؟
- خانوم پیاده شین که رسیدیم.
با صدای سانیا از افکارم خارج شدم و چشمام رو باز کردم. حق با سانیا بود رسیده بودیم! تشکری از آرسام کردم که لبخند برادرانه ای زد.
- مواظب خودت باش.
لبخند دندون نمایی زدم و با یک خداحافظی از ماشین پیاده شدم. با پیاده شدنم سانیا خودش رو به من چسبوند و باز گونه ام رو ب*و*سید.
- خب، چه احساسی داری خانوم که یک سال بزرگ تر شدی؟
@romangram_com